11075253_428426970650881_7628408051541150226_n

#‏بگونه‬:

بی‌شک، یکی از زیباترین لحظات زندگی هر انسانی، مخصوصاً ما شرقی‌ها، لحظه‌ی سال‌تحویل است. چون علاوه بر باورهای زیبای کهنه، دارای یک جذابیت‌های خاص نیز هست. اول، گره خوردن این روز با طبیعت و زایش رنگ‌های سحرانگیز بهاری. دوم، پیوند خانواده در کنار سفره‌ی پر از پاکی و احساس و عشق با جنب‌وجوش یک ماهی قرمز و زیبا که نماد زندگی است، و تنها در لحظه‌ی سال‌تحویل به هم گره می‌خورند و قلب‌ها را به هم نزدیک می‌کند، تا جایی که می‌توان به راحتی صدای ضربان قلب یک‌دیگر را شنید، ضربانی که اینک تاریخ سراسر عشق مردمان سرزمین‌ام شده است. سفره پر از خوراکی‌های جورواجور است، از آجیل و شیرینی گرفته تا هفت‌سینی که نشانه‌ای تقدیس‌شده دارد. اما در زندان هفت‌سین‌های ما فرق می‌کند. وقتی کنار سفره‌ی هفت‌سین می‌نشینی و به لحظه‌ی تحویل سال و ثانیه‌های آخر آن نزدیک می‌شوی، اولین چیزی که یادت می‌آید دوستان و عزیزانی هستند که تا دیروز کنار تو بودند با تو زندگی کرده‌اند و لحظات پرآشوب را با تو سپری کرده‌اند. مخصوصاً زندانیانی که نشان شاپرک جاوید دارند، یکی یکی در لحظات تحویل سال در کنارت خواهند بود. چشمان‌ات را می‌بندی و حضور ایمانی آن‌ها را در قلب‌ات احساس می‌کنی، حضوری پر از عشق و آشوب، آشوبی که اینک با تک تک لحظه‌های زندگی تو آمیخته شده است. این‌جا شاید از زیبایی‌های خدادادی خبری نباشد و دیوارهای بلند و محصورشده با سیم خاردار قلب تو را هدف گرفته باشد، اما عشق و زندگی همچنان جریان دارد. سفره‌ی هفت‌سین تو می‌تواند یه تکه پارچه باشد، سنگ و سکه‌ای قدیمی. اما حضور شاپرک‌ها را همچنان حس می‌کنی. لبخندهای به‌جامانده در قاب ذهن‌ات می‌تواند لبخند اکبر محمدی باشد، یا یاد آرامش‌بخش مردی به نام امیر ساران، دست‌های گرم و پر مهر علی صارمی که شانه‌ات را لمس می‌کند و می‌گوید ایستاده باش رفیق. یا می‌تواند صدای قدم زدن یک مرد لاغر اندام جوان باشد به نام فیض مهدوی، با لهجه‌ی زیبای کردی که نشان از اصالت او دارد. در کنار تو می‌تواند حجت زمانی باشد، با سکوت اما پر از احساس به سرزمین مادری‌اش که اینک فرزندان‌اش هر بامداد به طناب دار دیکتاتور بوسه می‌زنند. در لحظه‌ی سال‌تحویل، ذهن‌ات پر شده از آدم‌هایی که هرکدام جزئی از قصه‌ی زندگی تو شده‌اند. مادر عزیزم، کوروش احمدی، ناصر خیرالهی، منصور رادپور، کریم خیرآبادی، محسن دکمه‌چی، فرزاد کمانگر، مهدی زالیه، و … ده‌ها شاپرک دیگر کنار ما در زندان هستند که هفت‌سین ما را معنا می‌دهند. اما این دیدارهای سال‌تحویلی دیدار آخرین تو نخواهد بود بلکه، در پشت این دیوارهای به‌جامانده از جهالت تاریخ بشر، آن‌ها هر ثانیه با تو خواهند بود. تحویل سال نزدیک ظهر بود. آن‌قدر ذهن‌ام آشفته است که درست یادم نیست سال هشتاد و دو بود یا هشتاد و سه. اما خوب یادم هست که من بودم و ساران و هفت لنگ از جبهه‌ی ملی. البته تعدادی از زندانیان عادی هم با ما بودند. می‌خواستیم هفت‌سین بچینیم. اما هرچه می‌گشتیم، سین پیدا نمی‌کردیم. سنگ، سنجاق، سکه، ساعت. سفره هم یک تکه پارچه‌ی کهنه بود. یکی از زندانیان عادی گفت این که شش‌سین است. ساران با لبخند گفت پس من این‌جا چه کاره ام؟ می‌خواهید وسط سفره بشینم تا سین هفتم جور شود؟ همه‌ی دوستان خندیدند. ساده و بی‌آلایش، کنار سفره نشستیم. دست‌های یک‌دیگر را گرفتیم. نیایشی کردم برای آزادی وطن. دوستان آمین گفتند. ناگهان همه سکوت کردند. قطره‌های اشک جاری شد. از خاطرات خودمان با خانواده در سال‌تحویل‌های قبل از زندان تعریف کردیم تا خانواده‌های‌مان هم در این لحظات شریک ما شده باشند. تقدیم به تمام خانواده‌های زندانیان سیاسی: در تکه‌ای از زمین بی‌آلایش خدا، در کنار نیلوفرها و برکه‌های مقدس، چشم‌هايت را ببند و تصویر مرا در ذهن‌ات ترسیم کن. دست‌هايت دستان مرا لمس می‌کند. سرت را روی شانه‌های‌ام بگذار و همچنان همچون کودکی‌هايت با واژگان قلبت مرا ایستاده بر خطوط تاریخ زندگی و عشق ببخش. بگذار لذت با تو بودن را هر لحظه و هر ثانیه در سلول تنهای‌ام احساس کنم، و به نشانه‌ی تقدیر، همچون شاپرک قصه‌های سرزمین‌ام، با نور چشمان تو بسوزم، خاکستر شوم، اما زنده بمانم.
#ایران #زندانی_سیاسی #کرج #نوروز #عید #شهدا #خالد_حردانی