10452459_451452165015028_2943063950439177687_n
‫#‏بگونه‬: «قوتابخانه» (مدرسه)
شعري است كه در هنگامه ي يورش پاسداران خميني به كردستان و اعدام هاي صحرايي و كشتار روشنفكران و آموزگاران كردستان سروده شده است. اين شعر در وصف معلمي آگاه و دلسوز و مردمي است كه درس آزادي و اتحاد و مبارزه به شاگردانش ميدهد، و به اين جرم دستگير و اعدام مي شود. روايتي است از آموزگاراني چون فرزاد كمانگر كه به شاگردانش گفت : آ مثل آزادي
قوتا بخانه
پاش ئه وه ى كه خور هه لدى
پرشنگ ئه خاته سه ر دى
خوينده واران دينه ده ر
ريى مه كته ب ده گرنه به ر
له نيو كومه له ى مالان
بوخويندنى مندالان
ماليكى زور ويرانه
كراوه ته قوتابخانه
پس از آنكه خورشيد طلوع مي كند و پرتو بر فراز دهكده مي افكند
دانش آموزان از خانه هايشان بيرون مي آيند و راه مدرسه را در پيش مي گيرند
در ميان خانه هاي مردم دهكده براي درس خواندن بچه ها
خانه اي كه بسيار ويران است، مدرسه شده است.
آقا مدير صبح زودتر از دانش آموزانش
مي رود دم درگاه مدرسه و مدتي را قدم مي زند
روش آقا مدير كه جواني روشنفكر است
در دل مردم دهكده به زيبايي نشسته و جا گرفته است.
يار و ياور فرودستان ندار است.
جواني خوب و خوش رو ، كردي گوي و كردي پوش است.
براستي كه مردم ده برايش جان ميدهند
اندكي ديگر مدرسه دهكده با سرودي گرم ميشود
از پنجرهي شكسته و پر ترك نور خورشيد وارد مي شود
آقا معلم بسان هميشه به دانش آموزان مي گويد:
امروز روز شنبه و هنگام پرسش است
وريا تو برپا و درس گذشته را برايم بگو
آ، مثل چه؟ ب، مانند چه ؟
ت، مثل چه؟ پ، مانند چه ؟
از الف تا به ي هر چه كه ميداني بگو
وريا فكر مي كند و جوابش را ميدهد
آ، مثل آواره و آرزوي آن هژار بي چيز فرودست
ب، مثل برسيه تي (گرسنگي )
پ، مثل پاپتي
ن، مانند ندار
ه، بسان هه ژار (فقير و بينوا)
آقا معلم بر مي خيزد و روبروي دانش آموزان مي ايستد
مي گويد: بس است ديگر و به بحث ديگري بپردازيم
تا آنجا كه من به ياد دارم، اين چيزها هميشه گفته ميشود،
تا كي درس دلتنگي؟ تا كي درد و بي صدايي؟
اكنون فراموش كنيم و رو كنيم به روايتي ديگر
بچه ها در بهت فرو رفته و درس تازه را گوش مي دهند
سكوت مدرسه پر ميشود از
آ، مثل آزادي ، آلاي (پرچم) آرزو و شادماني
ب، مثل روشنفكر
ت، مثل تلاشگر
….
و بچه ها يك صدا و با آهنگ مي خوانند
خ، مثل خبات (مبارزه)، خواندن و خون و افتخار
كاف، مثل كردستان، كورد و اتحاد و كوهستان
مدتي پيش از نيمروز و درس امروز
و غروب بچه ها در ميان باغ و پشت بامها
درس تازه را براي مردم ميخوانند
درس اتحاد و همبستگي و ياري يكديگر
و روز شنبه آينده اين درس را آماده كرده بودند
اما تا غروب در گرماي آفتاب چشم به راه معلم بودند
و مي پرسيدند معلمشان كجاست؟
چرا به روستا برنگشت؟
پيش از آنكه هوا تاريك شود، خبري در ده پيچيد
آموزگار مدرسه به زندان افتاده است.
يك هفته اي ميگذرد و خبري از او نيست.
اما دانش آموزان همچنان در مدرسه هستند
نواي بلند درسي زيبا مي رود به آسمان
ب، مثل بيگانه، برين (زخم) و بند و زندان
چشمشان به راه است كه آموزگارشان بازگردد
روز اول زمستان كه سرما به كوهستان بازمي گردد
كسي خبري مي آورد و دل مردم ده را مي لرزاند،
چند جوان روشنفكر به همراه آقا معلم
روزي در تاريك و روشن صبح اعدام شده اند
بچه ها مدرسه را ترك مي كنند و گاهي كه دلتنگ و اشكبار بي صدا در حال رفتن هستند
دانش آموزي با نگاهي مبهوت به ديوار ، با چشماني پر از اشك و گريان
بر سر تخته سياه ديوار خطي مانده به يادگار و هيچ كس دلش نمي آمد چيزي روي آن بنويسد
ي، مثل ياوري و اتحاد و ياري دادن
آ، مثل آزادي ، آلا(پرچم) آرزو و شادماني

………………………………………..
شعر قوتا بخانه به زبان كردي در آدرس زير:

http://karvan-hosseini.blogspot.sg/2010/05/blog-post_17.html

‫#‏ايران‬ ‫#‏كردستان‬ ‫#‏مدرسه‬ ‫#‏معلم‬ ‫#‏فرزاد‬ ‫#‏كمانگر‬ ‫#‏شهادت