
#بگونه : داستان هلموت هوفر بازرگان آلمانی که دو سال در چنگال ملاهای حاکم بر ایران اسیر بود.
کنسول آلمان Peter Fahrenholtz در تهرانِ در هواپیمای نیروی هوایی که با عجله برای ما آماده شده، نشسته است. او پیش از نشست هواپیما آخرین دستورات را بمن میدهد. چند دقیقه دیگر آزادم، با اطمینان به اینکه، دو سال از زندگی ام به هدر رفته است.
۲۱ ژانویه ۲۰۰۰ : خبرنگاران درباره رسیدن ما به فرودگاه کلن/بن مطلعند. هنگام خروج از هواپیما، دروبینها بسوی من گرفته میشوند. من از کابینه دولت سپاسگزاری میکنم. مدت کوتاهی پس از آن به محل امنی توسط ماموران برده میشوم.
وزیر خارجه وقت، یوشکا فیشر اعلام میکند که با آزادی من «یک مانع اساسی در بهبود روابط از میان برداشته شد» مانع من بودم. یک بازرگان از هامبورگ که زندانی سیاسی رژیم ایران بود – به مرگ با سنگسار محکوم و بخاطر اتهام رابطه جنسی با یک زن مسلمان، جاسوسی و مقاومت علیه قدرت حکومت، محکوم شده بود.
اتهامها ساختگی بود. حکومت ایران سالهای دراز بدنبال آزادی پیش از پایان حکم کاظم دارابی زندانی در آلمان بود. این جاسوس رژیم ایران، طراح ترور رستوران میکونوس ۱۹۹۲ در برلین، جایی که کردهای اپوزیسیون کشته شدند، بود. تهران خواستار آزادی او بهر طریق بود و من گروی این جریان بودم. بخاطر بازرگانی در امر لوازم یدکی اتوموبیل من در سال ۱۹۹۷ بارها به ایران سفر کردم. در ماه سپتامبر سومین باری بود که در فرودگاه مهرآباد تهران میبودم. به ناگه ۱۵ مرد دور مرا گرفتند: پاسپورت، همراه بیا. پاسخ به پرسشهای من، هیج. حوالی نیمه شب پلیس فرودگاه مرا خواست و مشخصات ام را یادداشت کرد. من به او آدرس شریک بازرگانی ام را دادم. پاسپورت مرا ضبط کردند. مامور میگوید: فردا صبح وقت دادگاه شماست. دلیلش را نمیگوید.
ساعت ۷ صبح. کنسول بدون اعلام پیشین در جلوی درب ورودی میزبان من ایستاده است: با برلین تلفنی تماس گرفتم. «خود را معرفی میکند». ما باید ساعت ۹ صبح در دادگاه باشیم. روشن است که برلین درباره واقعه خبردار شد.
کیفرخواست دادگاهی که سریعا تشکیل شده میگوید: رابطه جنسی با یک زن مجرد، یعنی باکره مسلمان. نقض قانون شرع. که به معنی مرگ با سنگسار برای غیرمسلمانان است. در سفرهای بازرگانی ام در ژوئیه چند روزی در هتل لاله مشهد بسر بردم. در صبح یکی از این روزها دو دختر بسوی من آمده و مرا درگیر گفتگویی کردند.
چه چیزی آنها از من میخواستند را هیچگاه نفهمیدم. یکی از آنها، وحیده قاسمی ۲۷ ساله، دانشجوی دندان پزشکی بود. او میخواست برای یک ترم به آلمان بیاید. وحیده چندین بار با من تماس گرفت، هنگامی که من دوباره در آلمان بودم. وقتی که در سپتامبر به تهران رفتم، او در فرودگاه منتظر من بود. وحیده ادعا کرد که شب را در کنار من بسر برده است. او پنج بار نقل قول خود را طی روند دادگاه تغییر داد.
جندین بازرسی پزشکی توسط یک گروه هفت نفره هیچ مدرکی علیه من نیافت. تنها سومین پژوهش پزشکی وی را باکره ندانست. کوتاه: این یک دادگاه نمایشی بود. دادگاه هیچ مدرکی علیه من در اختیار نداشت. روند دادگاه متوقف شد و من بخاطر احتمال فرار بازداشت شدم.
دومین روز دادگاه. در برابر پرداخت ۳۰۰۰ مارک دادگاه آماده است که مرا تا بررسی دوباره اتهام آزاد سازد. پولی که من در آنزمان همراهم نبود. من روی دولت آلمان حساب کردم. اگر آلمان این مبلغ را نمیپرداخت، مساوی بود با پذیرفتن و اعتراف به اتهام. قاضی حکم داد: ما شما را اینجا نگه میداریم. و شما به زندان اوین فرستاده خواهید شد. ۲۱ سپتامبر ۱۹۹۷ بود.
زندان اوین جایی است که زندانیان سیاسی نگه داری میشوند، زندانی مخوف که به بازپرسیهای وحشیانه و اعدامهایش معروف بود. مرا برای ۴۲ روز به سلول انفرادی انداختند. پس از شش هفته جابجا شدم. در محل تازه چون زندانیان به راحتی به هروئین دسترسی دارند تقاضای جابجایی میکنم.
در مکان جدید، زندانیان، کارمندان دولتی هستند که یا به رژیم خیانت کردند و یا رفتار ناموجهی داشتند. بعلاوه کارمندان بانک، افسران ارتشی، نویسندگان، وزیران خلع گردیده و یا ماموران جاسوسی حذف شده در آنجا هستند.یکی از معروفترین آنها، امیر انتظام معاون نخست وزیر دوران خمینی است. او انگلیسی و فرانسوی را روان سخن میگوید و با او دوست میشوم.
امکانات اینجا بهتر از سلول انفرادیست. ردوبدل اطلاعات هم همینطور. در میان زندانیان افرادی هستند که اجازه دارند آخر هفته از زندان بیرون روند. آنها پس از بازگشت اخبار را به درون زندان میاورند. امیر انتظام هم گاه گداری اجازه ترک زندان را دازد. او مرا در کنار وکلایم از ابعاد سیاسی روند دادگاهم مطلع میکند.
وضعیتم خطرناک است. دادگاه در ۲۶ ژانویه ۱۹۹۸ مرا متهم میشناسد، با اینکه هیچ مدرکی علیه من وجود نداشت. حکم من، اعدام توسط سنگسار است. وکلای من تقاضای استیناف میکنند و من اعلام میکنم که حاضرم با قاسمی ازدواج کنم.
داگاه استیناف که توسط آخوندها اداره میشود، تقاضای مرا در ۲۷ ماه می ۱۹۹۸ رد میکند. در ۱۰ اکتبر ۱۹۹۸ دادگاه استیناف حکم سنگسار مرا تایید میکند. من میدانم: اگر آخوندها مرا اعدام کنند، گرویی خود را از دست میدهند. در کمال شگفتی دادگاه نهایی حکم سنگسار را بخاطر عدم مدارک ملغی اعلام میکند. در ۱۰ آوریل با پرداخت ۳۰۰ هزار مارک موقتا از زندان آزاد میشوم ولی حق اجازه خروج از ایران را ندارم.
چند ماه پس از آن، در آگوست ۱۹۹۹ دوباره دستگیر میشوم. دادگاه رابطه جنسی با یک زن مسلمان دوباره گشایش یافت. مرا به زندان اوین میبرند. با فشار وکلایم، دادستان اتهام علیه مرا در ۲۹ سپتامبر پس میگیرد.
تا که بتوانند علیه من اتهام جاسوسی را مطرح کنند. با دستبند و لباس زندان به دادگاه برده میشوم. قاضی: با تماس با قاسمی من یک رابطه نامعمولی داشتم – کدی در ایران برای فعالیت جاسوسی. من محکوم به پرداخت ۶۵ هزار مارک میشوم.
از زندان ا وین بیرون میایم. ولی هنوز آزاد نیستم. وزارت خارجه آلمان اجازه گرفت که من در مدت آزادی موقت در انستیتوی باستان شناسی آلمان بسر برم. اجازه دارم با همراهی اسکورت در شهر آزادانه حرکت کنم. مکانی که اجازه اسکان داشتم، جای نسبتا مناسبی بود.
در ۱۳ اکتبر شبی در باغ انستیتو قدم میزدم. یک افسران وزارت امور داخله حکومت از جمله یک ژنرال که نمیشناختمش، بسوی من آمدند. ژنرال از من خواست برای خواب بروم. من گفتم: شما نمیتوانی به من دستوری دهی. ژنرال دست به تلفن برد و با فردی به پارسی سخن گفت. فردای آنروز با دو مامور امنیتی به شهر میروم. ولی بجای رفتن به بازار، اتوموبیل بسوی دادگاه حرکت میکند. برای من روشن میشود: دلیلش گفتگوی شب گذشته است.
اتوموبیل در برابر دادگاه متوقف میشود. اگر دوباره محکوم و به زندان اوین فرستاده شوم به معنای مرگ من خواهد بود. پس از ۲۰ دقیقه مامور امنیتی از دادگاه بسمت ما میاید. یک دروازه بزرگ باز میشود و اتوموبیل از آن میگذرد. من بسوی قاضی کشانده میشوم. او اعلام میکند که بخاطر توهین به مامور دادگاهی میشوم. برای دوماه به زندان میاندازنم.
در ۲۳ سپتامبر ۱۹۹۹ دوباره دادگاه مرا فرامیخواند. در اتاقی که بزرگتر از ۱۰ متر مربع نیست. یک قاضی، یک وکیل و من هستیم. قاضی میگوید: شما میتوانید بروید. پیش از آن اجازه دارید از آیت اله آصف محسنی سپاس گزاری کنید.
محسنی قاضی عالی کشور است. قاضی مخوف که بخاطر بی رحمی و خشونت اش معروف است. ما بسوی او برده میشویم. صندلی که او بر آن نشسته شبیه یک تخت سلطنتی است. آیت اله دوستانه از من استقبال میکند. هیچ حرفی درباره روند دادگاهم نمی زند. ولی از من جویا میشود که آیا میخواهم از درب بزرگ دادگاه و یا از خروجی پنهان خارج شوم. صبح همانروز رسانه های بین المللی در جلوی دادگاه جمع شده بودند. میگویم از درب اصلی دادگاه خارج میشوم از همانجایی که به داخل آمدم. محسنی سری تکان میدهد و من آزاد میشوم.
من از میان جمعیت میگذرم. متوجه میشوم که همه چیز باید با سرعت انجام شوم. سفیر عصبی است. من را باید هرچه سریعتر از کشور خارج کنند. تا مبادا حکومت تهران تصمیم دیگری بگیرد. سفارت پروازی برای پنج صبح آماده کرده است. هواپیمای مسافربری قرار است مرا به سوئیس برده و از آنجا با هواپیمای ارتش به آلمان برده شوم.
درب ها باز میشوند. کنسول دستش برای تبریک را بسوی من دراز میکند. تنها وقتی که هواپیما بلند میشود، احساس راحتی دست میدهد. خوشحالی بزرگ برای آزادیم ولی احساس نمیکنم. من خیلی چیزها از دست دادم، بیشتر از دو سال عمرم.
#ایران #بازرگان_آلمانی #هلموت_هوفر #اشپیگل #زندان_اوین
” در چنگال ملاها ” داستان هلموت هوفر بازرگان آلماني از مجله اشپيگل
