#بگونه :غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) یکی از بزرگترین و برجسته ترین نویسندگان پر کار و پر تلاش ایران زمین است.
ساعدی در سال۱۳۱۴ در شهر تبریز دیده به جهان گشود و سالها با عشق بهمردم و در دفاع از آزادی و بهروزی خلق قلم زد. ادبیات معاصر در طی بیش از سه دهه از ۱۳۳۰ تا ۱۳۶۴ که جهان را بدرود گفت، آثار فراموشناشدنی در زمینه داستان، نمایشنامه و فیلمنامه را با نام ‹گوهر مراد› در سینه خود ثبت كرده است. در تمامی آثار ساعدی، از اولین نمایشنامهاش، ‹كاربافكها در سنگر’، تا آخرین مقاله منتشرشدهاش در شورا، ماهنامه شورای ملی مقاومت، تحت عنوان ‹پناهنده سیاسی كیست؟’، عشق بهآزادی، وفاداری بهمردم ستمزده و كینه نسبت بهدیكتاتور و ستمگرو دجال، موج میزند. آخرین نمایشنامه شادروان ساعدی ‹اتّللو در سرزمین عجایب› سرنوشت هنر تحت حاكمیت ارتجاع را بخوبی بهتصویر كشیده است.ساعدی همچنین مقالات متعددی در دوران مبارزه با رژیم و در دوران تبعید نوشته است. زندهیاد ساعدی با فروتنی و صفای خاص خود میگفت:
من مخلص كسی هستم كه با خمینی میجنگد. هر چه بهمن فشار وارد میآورند، دقیقاًً از این موضع است و من از این موضع كوتاه نمیآیم.
ساعدی در بدو انقلاب ضد سلطنتی بود که نوشت : انحصارطلب, دهانِ دیگران را می بندد تا تنها خود حرف بزند… در یک فضای غیردموکراتیک, می توان قانون و لایحه و یا هرچیزِ دیگر را به مردم حُقنه کرد. لایحۀ مجازاتِ ضدّانقلاب, بهانه یی است برای سرکوبی هر عملِ انقلابی و وحشتناکتر از قوانینِ رضاخانی… طرحِ لایحۀ مطبوعات, عجیب تر از آن است؛ یعنی, خفهتان می کنیم… راه چاره, ادامۀ مبارزه و تداومِ انقلاب است و گرنه گرفتارِ همان عقوبتی خواهیم شد که بعد از 30تیر شدیم, یعنی کودتای 28مرداد… فراموش نکنیم که در این دوره, شجاعت, لازمۀ ادامۀ راه است».
رادیو فرانسه در گزارشی در سالگرد درگذشت دکتر ساعدی او را اینگونه توصیف می کند:
«سوهان غربت» روحش را سائید و تلخ آب زندگی کبدش را فرسود. از «ریشه کنده شده» بود و «زندگی در تبعید» را «زندگی در جهنم» می دانست. در آستانۀ ٥٠ سالگی پیر و فرسوده و افسرده به نظر می رسید و آنگونه که خود می گفت چنان «بد اخلاق» شده بود که خود را «غیرقابل تحمل» می دانست.
اگر تا آنهنگام تاب آورده بود، از شور نوشتن، شوق ایستادن و امید بازگشتن بود. می گفت: «تنها نوشتن باعث شده که من دست به خود کشی نزنم». گاه «شانزده، دوازده، چهارده ساعت» در روز می نوشت و «برای مبارزه با رژیم حاکم [برایران] نیز ساکت ننشسته» بود. می گفت «آرزوی برگشت به وطن را مدام دارم. اگر این آرزو و امید را نداشتم مطمئنا از زندگی صرف نظر می کردم».
از این سخن چندان نگذشته بود که در سحرگاه دوم آذر ١٢٦٤/ ٢٣ نوامبر ١٩٨٥ در پاریس با زندگی بدرود گفت. شاید پیش از آن زندگی در گوشش زمزمه کرده بود که آرزوی بازگشت به وطن را باید هنوز سالهای دراز در دل نگاه دارد.
غلامحسن ساعدی کمتر از نیم قرن پیش از آن، در روز ١٣ دی ١٣١٤/ ٤ ژانویه ١٩٣٦، در تبریز بدنیا آمده بود. از کودکی و نوجوانی بسوی سیاست کشیده شده و به کتاب و کتابت روی آورده بود. خود می گوید: «بچه بودم […] و توی سازمان جوانان فرقۀ دمکرات کار می کردم.» در همان روزگار بارِ سه روزنامۀ محلی به نامهای «فریاد»، «صعود» و «جوانان آذربایجان» را بر دوش می کشید و بگفتۀ خودش «از بای بسم الله تا تای تمت را» او می نوشت. در همین دوران مخفی زیستن و کتک خوردن و زندان رفتن را تجربه کرد. او داستانهای کوتاه دوران نوجوانی خود را به هفته نامۀ «دانش آموز» و نشریۀ «کبوتر صلح» سپرد، اما هنگامیکه در سال ١٣٣٥ «مرغ انجیر» او در مجلۀ سخن چاپ شد و سال پس از آن «خانه های شهر ری» انتشار یافت، آشکار شد که در بوستان ادب فارسی جوانۀ نوید بخشی سر بر آورده است.
وی پس از پایان تحصیلات پزشکی در دانشگاه تبریز به تهران آمد و در رشتۀ روانپزشکی از دانشگاه تهران تخصص گرفت. اما کار نوشتن و کار مداوا کردن را همزمان پی گرفت. برای او جوهر هر دو زندگی بود: در این سو زندگی را می نوشت و در آن سو زندگی را تیمار می داشت. نوشته های او زندگی ملموس روزمره را به فوران تخیلی بی انتها پیوند می زند و از همین رو هر اثر او واقعیتی جادوئی را پیش رو می گشاید.
در کارگاه داستان نویسی، غلامحسن ساعدی از خود ١٠ اثر بر جای گذاشت که عزاداران بَیَل (١٣٤٣)، دندیل (١٣٤٥)، واهمه های بی نام و نشان (١٣٤٦)، توپ (١٣٤٧) و شب نشینی با شکوه (١٣٤٩) از جملۀ انهاست. ساعدی امّا از پیشگامان نمایشنامه نویسی در ایران و از دگرگون کنندگان تئاتر این سرزمین پس از سالهای ٤٠ خورشیدی است. از وی ٢٣ نمایشنامه در دست است که کاربافکها در سنگر (١٣٣٨)، بهترین بابای دنیا (١٣٤٤)، چوب بدستان ورزیل (١٣٤٤)، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت (١٣٤٥)، پروار بندان (١٤٤٨) و آی با کلاه (١٣٥٧) شهره ترین آنهاست.
غلامحسین ساعدی چند تک نگاری، ٧ فیلمنامه و فراوان مقاله و نوشتههای دیگر دارد که همه حکایتِ پر کاری اوست. فیلمهای گاو و دایرۀ مینا (ساختۀ داریوش مهرجویی، ١٣٤٨ و ١٣٥٣) و آرامش در حضور دیگران (ساختۀ ناصر تقوایی، ١٣٤٩) بر پایۀ نوشتههای او زاده شده اند.
او در سال ١٣٤٦ از بنیان گذاران کانون نویسندگان ایران بود و در سال ١٣٥٣ یکبار دیگر شلاق زندان بر تنش و بیش از آن بر جانش فرود آمد.
غلامحسین ساعدی در نخستین روزهای سال ١٣٦١ ایران را «ناگزیر» ترک کرد، به پاریس آمد امّا در این شهر همچنان در «کشور خود» می زیست. در شرح حالی که خود نگاشته می نویسد: «من به هیچ صورت نمی خواستم کشور خودم را ترک کنم ولی رژیم توتالیتر جمهوری اسلامی که همۀ احزاب و گروههای سیاسی و فرهنگی را به شدت سرکوب می کرد، به دنبال من هم بود.» ریشۀ او امّا در خاک دیگر نگرفت. می گفت: » مدام به فکر وطنم هستم. […] از روی لج حاضر نشدم زبان فرانسه یاد بگیرم. و این حالت را یک نوع مکانیسم دفاعی می دانم. حالت آدمی که بی قراراست و هر لحظه ممکن است به خانه اش برگردد.»
وی خویش را نه مهاجر که در تبعید می دید و زبان خود را برای «رویاروئی» با رژیمی که دشمن فرهنگش می دانست، همواره آخته نگاه می داشت. در یک سخنرانی ناتمام که برای بیان آن در برابر انجمن فرهنگ و اندیشۀ پاریس تدارک می دید می نویسد آبی که جمهوری اسلامی به مزرعۀ فرهنگ و هنر «می بندد آغشته به انواع و اقسام سموم است که همه چیز را می خشکاند، می پوساند و از بین می برد. آنها مزرعۀ فرهنگ انسانی را برای همیشه به دست آیش مرگ سپرده اند که هیچ بوتۀ کوچکی نیز نمی تواند جوانه بزند. آنها وجین می کنند ولی علفهای هرز را نمی کنند، ساقه های پر حاصل را می کنند و بوته های پر برکت را لگدکوب می کنند و آنوقت میدانی درست می شود برای جولان تمام علفهای هرزه که مدام بالا می آیند و در هم تنیده می شوند و پناهگاهی می شود برای وحوش و ماران و موران خطرناک.
رژیم جمهوری اسلامی به جای سمپاشی آفات، با کود خرافات و اوهام به رشد این علفهای هرزه و انگل یاری می کند».
غلامحسسن ساعدی در پاریس بر انتشار فصلنامۀ الفبا کمر همّت بست تا به یاری فرهنگ سرزمین خود که حاکمان تازه «سراسر سوخته» می خواستند، بشتابد.
با تقدیم قسمتی از نمایشنامه » اتللو در سرزمین عجایب » اثر ماندگار زنده یاد غلامحسین ساعدی یادش را گرامی میداریم
