12366245_534368000056777_4641121224578444618_n

با شعر شب یلدا از ماموستا نالی شاعر کرد که بگونه بر این قصه افزوده است.
شه‌وی یه‌لدایه‌ یا ده‌یجووره‌ ئه‌مشه‌و
که‌ دیده‌م دوور له‌ تۆ بێ‌نووره‌ ئه‌مشه‌و؟!

شب یلداست یا ظلمت تاریک امشب
که چشمانم دور از تو بی‌نورند امشب؟!

دڵم وه‌ک حاکمی مه‌عزووله‌ قوربان!
خه‌ڵاتی وه‌سڵی تۆی مه‌نزووره‌ ئه‌مشه‌

( دلم چون حاکمی معزول گشته
خلعت وصل تو میخواهد امشب )

دڵیش مایل به‌ دیده‌ی تۆیه‌، بۆیه‌
له‌ من وه‌حشی و ڕه‌میده‌ و دووره‌ ئه‌مشه‌و

(دلی مایل به دیدار تو کز من
رمیده وحشی و دور است امشب

که‌ تۆی شای که‌چ‌کولاهی دیده‌ مه‌ستان،
چ باکم قه‌یسه‌ر و فه‌خفووره‌ ئه‌مشه‌و؟!

(تا تو شاه کج کلاه دیده مستانی
چه باک از قیصر و فغفور است امشب)

سوروشکم نه‌قشی چاوی تۆ ده‌کێشێ
که‌ جێم سه‌رداره‌که‌ی (مه‌نسوور)ه‌ ئه‌مشه‌و

(سرشکم نقش چشمانت را می کشند
که جایم سردار چون منصور است امشب)
منصور در اینجا منصور حلاج است کزو گشت سردار بلند چون جرمش این بود اسرار هویدا می کرد.
شب یلدا و قصه‌ی سرو جوان سبز و بلندی که به زمستان نه گفت:
پیشاپیش یلدا را تبریک می‌گویم. ناگفته پیداست که سوم آبان طولانی‌ترین شب زندگیم بوده و تا کنون ادامه دارد. با این همه آرزو می‌کنم زندگی همه زنان و مردان باشرف در سراسر جهان، سرشار از شادی و جشن و طرب باشد
تمام سعی‌ام را می‌کنم که چند روز آینده، قصه‌ای بنویسم. قصه‌ای برای نوه‌هایی که در آینده خواهم داشت. اگر شب یلدا به خانه‌ام آمدند و با خود شوق کودکانه آوردند، نمی‌خواهم دستم خالی باشد. باید برایشان قصه بگویم. قصه خاله جوانمرگشان که مثل سرو آزاده، ایستاد و به جلادش یک نه تاریخی گفت. نه ریحان چنان سنگین بود که جلاد و زنان همدستش با گریه از زیر بار نگاه معصومانه‌اش فرار کردند. نه پاره تنم چنان قاطع بود و برنده که سایه‌های پنهان، پشت سر هم بیانیه دادند و خود را مبرا دانستند از همدستی در یک جنایت. چنان اثیری بود که هزار همایش و سمینار نمی‌تواند رنگ و لعاب بدهد به حکم شنیعی که یک شعبده باز صادر کرد و جمعی را درگیر ننگ اجرای حکم قتل فرزندم. هرگز اجازه نخواهم داد که فرزندان و نوادگانم از یاد ببرند دختری را که تسلیم مرتضای هرزه نشد. شنل قرمزی نوزده ساله‌ی من تصور می‌کرد پایان قصه، گرگ به سزای عملش می‌رسد. ولی با مرگش، ثابت کرد که در این زمان باید قصه‌ها را زیر و رو کرد و طرح نو در انداخت. چرا که کودکان امروز ما از ورای قصه‌های کودکانه، زندگی آینده‌شان را ترسیم می‌کنند. شنگول و منگول هم باید بدانند اگر گرگ خودش را به شکل دکتر متدین درآورد، ذات درنده‌اش را تغییر نمی‌دهد و گاه شاخ مامان بزی قادر به شکافتن شکم آقا گرگه نیست تا آزاد شوند و آخر قصه زیبا تمام شود. چند روز آینده را یکسره در اختیار آیندگان قرار می‌دهم. قصه‌هایی برای فردا. برای یلدای طولانی که مادرانی چون من اسیر آن هستند. برای جشن هایی که برگزار خواهند شد. برای زمستان و بهار.
بسا تیر و دیماه و اردیبهشت… … .. بیاید که ما خاک باشیم و خشت
اما فرزندان من باید بشنوند قصه‌ی خاله ریحانی که هرگز خاله نشد. هر چند در زندان، نقش مادر و خواهر و خاله و حتی مادربزرگ دختران بی‌پناه و زندانی را بازی کرد. زندانیانی که یکی پس از دیگری برایم قصه‌های زندان را می‌گویند و هر چه به یاد دارند از ریحان را بر لوح قلبم حک می‌کنند.
زنبورهای باغچه‌ای کوچک در بهشت زهرا، در حال پراکندن گرده گلهای زیبایی هستند که در آینده‌ی نه چندان دور به شکوفه می‌نشینند.
و من هم‌چنان می‌گویم که چند روز آینده را به نوشتن قصه‌ی کودکانه‌ای مشغول خواهم بود.
یک دنیا بوس و بغل برای همه‌ی دخترکان و پسرکان کوچکی که شب یلدا به خانه مادربزرگ می‌روند. انار و هندوانه می‌خورند و با شیطنت بازی می‌کنند و قصه میشنوند. و مادران و پدرانشان که فال حافظ می‌گیرند شاید جواب نایاب سؤال‌های مهم زندگیشان را پیدا کنند.
یلداتان خوش. تنتان سلامت. لبتان پر از شکوفه‌ی تبسم باد.
شعله پاکروان.

#ایران #شب #یلدا #قصه #مادر #ریحانه #بگونه