اينكه برايت تعريف ميكنم مال بيست و چند سال پيش است من نوزده ساله بودم، و يك ماشين كرايه اي داشتم بين كرمانشاه و اسلام آباد مسافر كشي ميكردم، آنشب شيشه هاي ماشين رو از باران و طوفاني كه بيرون بود بالا كشيده بوديم، برف روز قبل بر شدت سرما اضافه ميكرد، حتي يك باريكه سوزي كه از زير پدال ترمز داخل مياومد، پاي من رو كرخ كرده بود! مسافري كه كنارم نشسته بود سرش را لاي پالتويش پيچيده بود و چرت ميزد، و با حركت ماشين سرش جلو و عقب ميرفت و هربار هم كه سرش مي افتاد از خواب ميپريد از من ميپرسيد جانم چقدر ديگه مانده و من هنوز جوابش را نداده بودم كه به خواب ميرفت.
چراغهاي نور بالا را روشن كرده بودم ولي باز خوب جاده ديده نميشد، يكدفعه متوجه شدم كه چيزي جلوي ماشينم افتاده از فرياد يا حسين من و با ترمز ناگهاني ام مسافرم از خواب پريد و نشست، دوتايي بيرون آمديم،
يكنفر به پشت افتاده بود روي زمين صورتش در اثر اصابت به آسفالت به هم ريخته بود، دستهايش را از پشت بسته بودند، سينه اش خوني بود، انگار كه با تير مستقيم توي سينه اش نشان كرده باشند، گوشش هم متلاشي بود. از دمپايي پايش فهميديم كه آدم فقير و بيچاره اي هست ولي لباسش خوب و مرتب بود، يك دمپايي پايش بود يكي هم آنطرفتر افتاده بود! ما حدس ميزديم كه نزاع داخل ماشين بوده است و يكي را كشته و پرت كرده اند بيرون! دو نفره طرف را كشيديم كنار جاده و سوار شديم به طرف كرمانشاه مسافرم ديگر خوابش نبرد و هي توي جاده را كنكاش ميكرد و گاها ميگفت جانم خيلي تند نميروي؟
مسافرم را كه پياده كردم به اولين پليس راه رسيدم و جريان را گفتم، به من گفتند كه چند دقيقه صبر كنم بعد ديدم دو تا لباس شخصي هيكلي آمدند و من را كه خودم را مثل بچه گنجشك كنارشان حس ميكردم از دو طرف گرفتند و بردند توي اتاق پشتي من كه هاج و واج مانده بودم و قسم ميخوردم كه من نكشتم من شاهد دارم و او از يك كاميون افتاده بود كاميون سياهرنگ بود بيشتر مشت و لگد ميخوردم، بعد كه خسته شدند نشستند روي صندلي من وسط اتاق افتاده بودم در حاليكه حس ميكردم هيچ نايي ندارم و لباسهايم پاره پاره و صورتم تقريبا له شده بود
يكيشان گفت: ديگه به كي گفتي؟
گفتم من اصلا كسي رو نديدم شما اولين كسي هستيد كه اومدم بگم
اون يكي گفت خوب اول پنجاه ضربه شلاق ميخوري بعد دهنتو مي بندي وگرنه يهو ديدي كه يكي هم اومد خبر ديدن جنازه تو رو توي جاده داد ملتفت؟
من تازه داشتم ملتفت ميشدم كه كتكهايي كه خورده بودم نه به دليل اينكه فكر ميكنند قاتلم بلكه به خاطر ديدن يك جنايت بوده كه آنها انجا داده و نميخواستند كسي بفهمد!
تازه يادم افتاد كه كاميون جلويي كاميون عادي نبوده كاميون سياه رنگ زندان بوده تازه فهميدم كه اينها كلي جسد روي هم ريخته بودند و از بسكه زياد بوده يكي افتاده معلوم نيست تا مقصد چند نفر افتادند پايين
از اتاق بغلي با ديزل آباد تماس گرفتند! مي پرسيد چندتا بودند من نميفهميدم كه طرف ديگر سيم چه جواب ميدهد ولي اين ميگفت مگه حاج آقا نگفته بود كه از آمار بيشتر تو ماشين نريزيد ميدوني چند تا تو جاده افتادن؟ پشت ماشين رو خوب ببندين!
ضربات شلاق شروع شد من با فرياد گفتم كه خانواده شهيد هستم و برادرم در جبهه شهيد شده و.. كه دست كشيدند و دوباره تحقيقات بعدي كه باور كردند
من را آزاد كردند و يك هفته بعد هم ماشينم را دادند ولي تعهد گرفتند كه مبادا به هيچكس اين موضوع را بگويم و در صورت گفتن همان كه گفته بودند همان ميشود!
من آنجا چيزي نگفتم، بعدش هم چيزي نگفتم! راستش خيلي ميترسيدم بگويم چون ميدانستم اينها دين و ايمان ندارند! بعد سرش را بالا كرد و گفت تو اينها را كه گفتم مينويسي به همه ميدهي گفتم حتما
گفت خوب اين را هم بنويس كه اگر برادرم بود قلمهاي پايش را مي شكستم نميگذاشتم برود جبهه براي اينها كشته بشه متوجهي گفتم آره فهميدم.
********************
#ایران #بگونه #زندانی_سیاسی #قتل_عام
به کانال تلگرام و اينستاگرام بگونه بپیوندید:
https://telegram.me/begoonah
https://www.instagram.com/begoonah

