#بگونه: یک معلم بازنشسته ی بهبهانی به نام سیف الله «بی دار ی» از سرِ «نداری» خود را به «دار» آویخت. او در یادداشت کوتاهی، با استیصالِ تمام نوشته بود: «ناچارم. نمیتوانم زندگیم را از لحاظ مالی تامین کنم».
این معلم به عمر پررنج خود پایان داد چرا که اختلاسگران، دزدان و جانیان حاکم بر کشورش عرصه زندگی را آنچنان برایش تنگ و تنگتر ساختند که راهی جز همان تصویر اعدامی که بارها قبل از حاضر شدن در کلاس های درسش در میدانها دیده بود و یا خبرش را شنیده بود پیدا نکرد و رفتن را بر ماندن در فقر و فلاکت و نداری در یک کشور آخوندزده ترجیح داد.
این اتفاق تلخ و شرم آور درست در روزی که اربابان آموزش و پرورش بهبهان با هم بر سر کرسیِ ریاست با یکدیگر مشاجره می کردند بوقوع پیوست.
تلخی خبر از دو سو است: یکی آن که او «آقای معلم» بود و از قشر فرهیخته و دیگر این که از سر «فقر و نیاز» ممات را بر حیات ترجیح داد.
یقین دارم آقای «بیداری» از مرگ «بیزار» بوده است. او زندگی را دوست میداشته و مرگ را دشمن. چگونه میشود کسی که سالهای آموزگار، امید به آینده را به شاگردان می آموخته خود از نومیدی و افسردگی در یک آن، خودکشی کند؟ چطور میشود معلمی سی سال در شوکتِ «شغل انبیا» غوطه بخورد و با شعفِ «تعلیم و تعلم عبادت است» پایکوبی و ترقّص کند، آن گاه برای رهایی از تعفن زندگی و شرم نداشتن ها به مرگ پناه ببرد؟
اگر چه آقای «بیداری» در خواب عمیقی فرو رفت، اما مرگ او تلنگری است برای ما خواب زدهای چرت آلوده. پایان او آغاز کلاس درس ماست. پس مرده باد من که خبر انتحار معلم علومم را مینویسم. مرگ بر من که در شهرم و در حوالی خانه ام معلمی خود را برای معاش زندگی، حلقه آویز می کند.
آقای معلم لطفن نمیر!
آقای «بیداری» لطفن نخواب!
شاید یک روز کسی بیاید و سفره را بیندازد و نان را قسمت کند و مزه ی پپسی را قسمت کند و باغ ملی رفتن را قسمت کند و شربت سیاه سرفه را قسمت کند و نمرهی مریضخانه را قسمت کند و چکمه های لاستیکی را قسمت کند و سینمای فردین رفتن را قسمت کند و هرچه را که باد کرده باشد قسمت کند و سهم ما را هم بدهد.
من خواب دیده ام،
آقای بیداری!

#ایران #اعدام #معلم #اعتراض #اختلاس
به کانال تلگرام و اينستاگرام بگونه بپیوندید:
https://telegram.me/begoonah
https://www.instagram.com/begoonah

15288433_692580494235526_6737262549882476545_o