#بگونه : دیروز جمعه سوم دی بود و یادبود مصطفای شهناز .
مصطفا با آن چشمهای درشت و براق از توی قاب عکس روی دیوار تا عمق جانها نفوذ میکند . از بس که جوان بود و جوان هست . شهناز و دیگران نگران آرش صادقی بودند مبادا مثل مصطفا داغ دیگری بر جگرهایمان شود . مریض بودم به سختی در مراسم حاضر شدم . اما مگر میشود شهناز را در چنین شبی تنها گذاشت ؟ پس با صدای گرفته و نفس تنگ ، یار دبستانی را خواندم همراه دیگران . به یاد مصطفای جوانمرگ که این ترانه را دوست میداشته و برای مادرش میخوانده وقتی کیفش کوک بوده . وجودم که پر شد از تمنا و دلتنگی ، لحظه شماری کردم برای شنبه . که راه بیفتم و در هوای آلوده از خانه بیرون بزنم و صاف بروم بهشت زهرا . سکوت و خلوت کلاغهای بهشت زهرا را بهم زدم با داد و بیدادم در قطعه 98 . آخ که چقدر دلتنگ بودم . چقدر خسته بودم از مرگ جوان ها . از پیش ریحان رفتم قطعه 305 . بر مزار جوانی که مادر خطابم میکرد و مهرش بر دلم بود . سنگی ساده و غریب . تن جوان او زیر سنگی، کیلومترها دور تر از جایی که مادر حقیقی ش بتواند به دیدارش برود ، در حال خاک شدن است . دوباره برگشتم پیش ریحان . آرام و قرار نداشتم با تن بیمار و تبدار . چرا ؟ نمیدانم . فقط یک چیز را با صدای گرفته و گلوی باد کرده ام داد زدم . آن چنان که کلاغهای قطعه 98 هم شنیدند و از ترس پریدند : من از مرگ جوان متنفرم . از اینکه پدرها و مادرها شاهد مرگ جوانهایشان باشند بیزارم . از دندانهایی که در گوشت جوانان فرو میرود و خوراک مرگ میکند بدم میاید . بالندگی و کامرانی و شادی و لبخند را برای جوان میخواهم . دوست دارم دلشان خوش باشد و صدای قهقهه و خنده شان را از دور بشنوم . دوست دارم شاهد رقص عشق و زندگی شان باشم . دلم میخواهد آبشان سرد و نانشان گرم و دلشان خوش باشد . نه اینکه لب بر غذا ببندند و گام به گام به مرگ نزدیک شوند مثل ارش . نه اینکه با اضطراب عشق بورزند مثل گلرخ .
***************************
#ایران #شعله_پاکروان #دلنوشته

به کانال تلگرام و اينستاگرام بگونه بپیوندید:
https://telegram.me/begoonah
https://www.instagram.com/begoonah

15665767_707457252747850_5614385941060599747_n.jpg