تازه چند ماهی از 12 سالگی ام گذشته بود، اردیبهشت 1358 بود،نوجوانی روستایی بودم،که برای شروع دوره ی راهنمایی به شهرآمده بودم،تابه ذهنم میرسید هیچ پشت و پناهی در آن شهرنداشتم شهری که باهمه ی کوچکی اش برای من شلوغترین جای دنیابود. سر به زیر و کم حرف بودم، ذهنی پر از آرزوهای بزرگ، امادست یافتنی داشتم، سرشار از انرژی برای رسیدن ، برای دویدن دنبال توپ وزندگی  برای رکاب زدن روی زین دوچرخه ای که آرزویش برای همیشه به دلم ماند.
باهمه ی این سختی ها به یکی از آرزوها یم رسیده بودم، و آن دسترسی به کتابخانه بود، آرزویی که در روستا هرگزنمی توانستم به آن برسم،روزی یک کتاب از کتابخانه ی مدرسه ی دکتر معین می گرفتم،می خواندم وتر و تمیز تحویل می دادم، آقای «ریکا» کتابدار مدرسه همیشه سرش شلوغ بود، اودیگر به من اعتماد پیداکرده بود، کتاب را به من میداد،اما در دفترش یادداشت نمی کرد ،چون میدانست که من امانت دارهستم،کتاب را می خوانم و برمی گردانم.
آرزوی خوردن بستنی هم به دلم مانده بود، هفته ای ۲۰۰ریال خرج زندگی مجردی من بود، خورد و خوراکِ یک هفته، بعلاوه کرایه ی تاکسی، تازه هرهفته مبلغی از این ۲۰۰ ریال را هم به جای خوردن بستنی خرج خریدکتاب می کردم.
تازگی با درسی به نام زبان انگلیسی آشنا شده بودم، نخستین روزهای اردیبهشت بود،قلبم برای زنگ زبان انگلیسی می تپیدبیشتر به خاطر لبخندهای معلم زبان، و بعدش هم آشنایی با یک زبان بیگانه ، آقای سپهری معلم جوانی بود که دومین سال تدریس را می گذراند، سبیلهای پرپشت و سیاهی داشت، اما آنقدر می خندید که دندانهایش از زیر سبیلش دیده می شد،هرگز به روی دانش آموزی دست بلندنکرد، آرزو داشتم سبیلهایم مانند او باشد،نمی دانستم پشت این سبیل مرام برابری وانسانیت خوابیده است، دوست داشتم بتوانم مانند او انگلیسی حرف بزنم،مانند او بخندم،مانند او مهربان باشم،شاید خودش نمی دانست،که مایه ی امیدواری یک نوجوان روستایی است، دوست داشتم بدانم خانه ی آنان کجاست،او در همان چند ماه نخست سال، به ماجملات کوتاه انگلیسی یاد داده بود،خودش هم ذوق شگفت انگیزی به معلمی داشت، کلاس درس اش پراز هم همه بود.
شب و روز از جلوی چشمم دور نمی شد،باهمه ی حرفها ومنشهایش ، برای اینکه مانند او بشوم شب وروز درس می خواندم.
اما پدر سیاستمداران بی پدر و مادر بسوزد!
زنگ دوم بود، من سراز پا نمی شناختم ، آقای سپهری مانند همیشه شاد و خندان وارد کلاس شد،باوروداوبچه هامانند سربازازجایشان برخاستند،پیش ازاینکه آقای سپهری لب بازکند، تهماسب یکی ازهمکلاسی های ماکه ازکودکی درشهر بزرگ شده بود،ازجایش برخاست،روبه معلم کردوگفت: آقا اجازه ؟
سپهری مانند همیشه باآوایی لبریزاز مهربانی گفت: بفرماعزیزم!
تهماسب گفت: آقاشمانمازمیخوانید؟
عضلات صورت معلم مورد علاقه ی من کمی وا رفت،وجود من لرزید، سپهری چند ثانیه در فکر فرو رفت، اما به آرامی گفت: آنهایی که نماز خوانده اند چه کار کرده اند، که مانکرده ایم؟
هنوزجمله اش به پایان نرسیده بود،که ازماخواست کتاب زبان راباز کنیم،آن زنگ هرطورشدبه پایان رسید.
درآغاز زنگ آخر دوباره روی نیمکت هایمان نشستیم، هنوزچنددقیقه ای نگذشته بود که پنج تن ازمعلمان ومدیرمدرسه،همراه دوتن از اداره ی آموزش و پرورش واردکلاس شدند، سپهری معلم مهربان زبان انگلیسی هم بانگرانی واردکلاس شد،قلبم مانند گنجشکی زیر پوست سینه ام پرپرمیزد.
یکی ازآن آدمها ازتهماسب خواست اتفاقی که در زنگ دوم افتاده رابرای همه شرح دهد،او ازجایش برخاست،مانند بچه پرروها،هم پرسش خودش را، وهم پاسخ آقای سپهری راموبه مو شرح داد ، دوربین مغزمن لحظه به لحظه روی صحنه زوم کرده بود،صدای ترک خوردن قلبم راحس میکردم،نمی دانستم معنی این کارهاچیست،تهماسب هم نمی دانست‌.
حسم گواهی میدادکه مشکلی درراه است،امانه مشکلی به آن بزرگی!
بازرسان ازدانش آموزان کلاس خواستند، که درتایید حرف تهماسب دست بالا بگیرند،همه به همدیگر نگاه کردیم ، ازبیست وهشت دانش آموزچهار تا پنج تن دستمان رابالانگرفتیم،سپس به دستور بازرسان چنددانش آموززیربرگه ای راامضا کردند،بازرسان رفتند،سپهری هم رفت!
دل من هم برای همیشه ازنمازگرفت.اما منش سپهری برای همیشه درقلب من ماند.
چهارده سال ازآن روزشوم گذشت،مغازه ی سپهری تنهاعکاسی ای بود،که سرقراربهترین عکس هاراپیچده به لایه ای ازمحبت باهمان لبخندهای همیشگی دودستی به مشتری تقدیم می کرد.
سال ۱۳۷۲من معلم شده بودم،تهماسب سرهنگ سپاه شده بود،وسپهری همچنان عکاسی میکرد،روزی برای گرفتن عکس پیش اورفتم،دل به دریازدم،وخاطرات آن روزهارابرایش زنده کردم،او همچنان کیهان انگلیسی میخواند،باشنیدن این خاطره روزنامه راکنارزد،چهره اش مانندغنچه ی اطلسی آبی بازشدوازپشت روزنامه شکفت.
پرسیدم: اگراکنون شمارابه کارمعلمی دعوت کنندبرمی گردی؟
بالبخندگفت: فلانی شکم مادیگربزرگ شده است،بانان معلمی سیرنمی شود!