«خجالت» ديشب آمد زار ميزد
سرش را بر در و ديوار ميزد
«سلامت» را گرفته حاکم شرع
چه شلاقي به آن بيمار ميزد
«رذالت» جسته بر بام «وقاحت»
«عدالت» را در آنجا دار ميزد
«فقاهت» با «جهالت» گشته همدست
خلايق را گره در کار ميزد
«امانت» را «طمع» تسخير کرده
طلا در کاميون ها بار ميزد
«غرض» تنبک زنان اطوار ميريخت
«خصومت» همره او تار ميزد
«جنايت» يار گشته با «ولايت»
جماعت را به عشق يار ميزد
«نيابت» را «امامت» گشته پيرو
چه لبخندي به آن خونخوار ميزد
«ولايت» خون ملت را مکيده
دم از زالوي استکبار ميزد
«شجاعت» اين ميان توي خيابان
پي جلب جوانان جار ميزد
«رشادت» خورده باتوم از حکومت
هنوز اما دم از پيکار ميزد
خودش را تيتر ميکرد «استقامت»
سحرگه بر سر اخبار ميزد
وطن حالش پريشان بود و تب داشت
ولي لبخند شيرينی به لب داشت

http://t.me/begoonah1
https://www.instagram.com/begooh