دیشب برنامه ای از رادیو فردا گوش دادم در باره اپوزسیون جمهوری اسلامی؛ کسانی که روی خط آورده بودند یا حزب اللهی بودند یا با وقاحت با توهین به شعور مردم ایران رضا پهلوی را بزک می کردند!

تصمیم گرفتم گوشه ای از تجربه شخصی ام از رژیم شاه را بنویسم. چرا که در این سالها بسیاری از ما شاهد بوده و تجربه کرده ایم که حکومت آخوندها و پاسدار بسیجی هایشان چنان تسمه از گرده مردم ایران کشیدند که چنان بلایی سر ایران و ایرانی آورده اند که خیلی ها گفته و می گویند: بابا عجب غلطی کردیم انقلاب کردیم! یا جوانترها به بزرگترها گفته و می گویند: چرا انقلاب کردید!می توان به دو گونه پاسخ داد. یکی در مقایسه وضعیت اقتصادی و معیشتی مردم بطور عام و طبقه متوسط جامعه بطور خاص در زمان شاه با زمان شیخ و همچنین رفتارهایی که این رژیم با پوشش زنان و دختران و پسران و یا با اقلیت های مذهبی می کند؛ گفت در زمان شاه وضعمان خوب بود. خوشی زده بود زیر دلمان یا گول خوردیم و …! دیگر اینکه گفت این شرایط مولود شرایطی است که رژیم شاه بوجود آورده بود.من میخواهم کمی در باره وضع بسیار خوبی که ما در زمان شاه داشتیم بگویم!

اواخر خرداد یا اوایل مرداد سال ۱۳۴۹ بود. من و دو تا از عمو زاده هایم داشتیم از شنا برمی گشتیم. بچه بودیم با تخته چوب هایی که کولی ها توی آب گذاشته بودند خیس بخوره و نرم بشه آن را برای درست کردن الک وغربال استفاده بکنند کوچکتر که بودیم شنا یاد گرفته بودیم. پس از دو روز که ما حسابی با این تخته چوب ها حسابی شنا کرده و یاد گرفتیم و آنها را کنار رودخانه قایم کرده بودیم؛ کولی ها متوجه میشوند تخته چوب هایشان نیست و با گشتن و پرس و جو در می یابند که ما آنها را برداشته ایم. غروب بود کولی ها انگار که لشگر کشی کرده باشند به سمت کولا هایمان (آلاچیق هایمان) آمدند و به پدر مادرهایمان گفتن تخته چوب هایمان را بچه های شما برده اند. ما هم هر سه تامون کتمان نکردیم و گفتیم برداشتیم برای یادگرفتن شنا و آنها را در فلانجا گذاشتیم. قضیه تمام شد و آنها رفتند تخته چوبهایشان را برداشتن. حالا یک تابستان از آن داستان گذشته بود و تابستان دیگر رسیده بود و ما هم ظهرا می رفتیم توی رودخانه شنا می کردیم. استخر که نداشتیم. توی همان آب رودخانه ای که فاضلاب شهر تویش می ریخت وتیز آب کارخانه قند شنا می کردیم و شیرجه و پشتک وارو می زدیم و بهمان خوش می گذشت. امکان دیگر نداشتیم. توی روستاها از آب لوله کشی و برق و گاز و جاده آسفالت و اداره یا صندوق پست و درمانگاه و داروخانه و … نبود. دو تا سپاه دانش برای درس دادن و یک سپاه ترویج مثلا برای آبادانی یک سپاهی بهداشت می آمدند و می رفتند. مدتی کلاش شبانه یا (اکابر) برای مردم بیسواد گذاشتن عده ای اندک سوادی یاد گرفتن ولی نتیجه ای نداد. نه از سپاه بهداشت و نه ترویج و آبادانی هیچ خیری به مردم نرسید. حد اکثر کاری که می کردند قرص های گچی به مردم می دادند یا روی چشمه آب روستا را که بطور طبیعی از زمین می جوشید سقفی می ردن و لوله ای آن هم با کمک مردم میگذاشتن که بیشتر چشمه را خراب می کرد. در حالیکه برای آب آشامیدنی مردم نیاز به چاه و منبع و موتورخانه و لوله کشی آب بود. حکومت شاه بودجه ای خرج این چیزها نمی کرد. عوضش می رفت در سوئیس و جاهای دیگر خیابان می ساخت و خاصه خرجی می کرد.
داشتم می گفتم که با عمو زاده هایم داشتیم از شنا بر می گشتیم. ناگهان سر و صدا می شنیدیم که جنگ شده! (دعوا شده) رفتیم به سمت محل جنگ ولی چون بچه بودیم نزدیک نمی رفتیم چون بهمون اجازه نمیدادن اما جنگ شدیدی در گرفته بود. مردمی که با هم قوم وخویش بودند و در یک آبادی زندگی می کردند و همینطور مردم روستاهای پایین تر با بالاتریها با هم درگیر شده بودند.
ژاندارمها ریختند و مردم هم حسابی آنها را از جمله سروانی که فرمانده ژاندارمری بود به نام خانی پور را چنان زدن که شش ماهی بیمارستان بستری بود. سربازها توسط مردم خلع سلاح شدند. آنها هم غفلگیر شدند و هم نمیخواستن با مردم درگیر بشوند. اما خانی پور میخواست ولی کاری از پیش نبرد. نیروهای کمکی آمدند ۸۰ الی ۹۰ نفری دستگیر شدند و بقیه مردم خود را پنهان کردند.

سپاه دانش شاهنشاهی پشت ژاندرمها و علیه مردم بود. خائنین را در مدرسه پنهان کرده بودند که دست مردم نیفتند به حسابشان برسند. از سال ۴۹ تا ۵۵ مردمی که به مخالفت با توطئه حکومت و ژاندارمری و کارخانه قند در افتاده بودند و صدها خانوار می شدند از استفاده از آب رودخانه و سدی که روی این رودخانه بسته شده بود محروم شدند. اجازه آبیاری نداشتند.داستان چه بود؟ در استان کرمانشاه یکی از محصولاتی که کشت میشود چغندر قند است. این به سود جامعه و دولت است. قند تولید شده از چغندر برای مصرف داخلی استفاده شده و میشود. مردم هم از این طریق در آمدی کسب می کنند و امرار معاش می کنند. طبیعتا دولت و وزارت کشاورزی و اداره آبیاری بایستی الزامات و امکانات و شرایط مناسب استفاده از آب و آبیاری و روش درست کشت و برداشت و … را فراهم و نظارت بکند تا کشاورز حاصل زحماتش هدر نرود. از طرفی به رشد تولید داخلی کمک شود.آبی که مردم برای آبیاری استفاده می کردند آب طبیعت بود و هیچ نقشی حکومت در آن نداشت. یک سد روی این رودخانه بسته شده بود که آن هم با کمک مردم کانال کشی و کارهایش انجام شده بود. وقتی هم مردم محصولشان را تحویل میدادند درصدی از آن را دولت برمیداشت. همینطور کارخانه قند. سال ۴۹ مردم در حالیکه چغندرهایشن را وجین کرده بودند و منتظر آبیاری بودند. خبردار شدند که باید پول آب را بپردازند در غیر اینصورت آبی به آنها تعلق نمی گیرد و تنها دو سه روستا بودند که در نزدیک سد بودند اجازه آبیاری را داشتند! مردم می گفتند چرا باید پول آب بدهیم مگر شما آب را می خرید و مگر از محصولی که ما تحویل میدهیم شما پولی که سهمتان است را بر نمیدارید؟ چه تفاوتی بین ما و چند روستای دیگر هست مگر ما همه مردم این مملکت و این منطقه و همه قوم وخویش با هم نیستیم؟این حرف ها به گوش آنها نمی رفت و باج می خواستند. مردم هم در برابرشان ایستادند و نتیجه این شد شش سال آنها را از استفاده از آب رودخانه برای آبیاری کشاورزیشان محروم کردند. به دربار شاه هم نامه نوشتند و شکایت کردند و … اما معلوم شد کار کار خود حکومت است.یادم هست مردم عموما کشاورزی و دامپروری داشتند و امیدشان به کشت های دیم بود و دامهایی که داشتند. شرایط بسیار سختی را سپری کردیم ولی تسلیم نشدیم. نهایتا خودشان مجبور شدن استفاده از آب را آزاد بکنند.

بعدها یک اتوبوس توسط یکی از اهالی خریداری شده بود روزانه مردمی که میخواستند به شهر بروند را می برد و برمی گرداند. دو سه بار در روز و عموما یا پیاده یا با اسب و قاطر والاق یا با تراکتور و تریلی بخصوص زمستانها برای خرید و انجام اموراتشان به شهر می رفتند. در کل منطقه چند تا تراکتور بیشتر نبود و هنوز بیشتر مردم با گاو آهن شخم می زدند. یا با گاو خرمن می کوبیدند. تک و توک تراکتورهایی که دیسک داشتند بود و بخشی از مردم با آنها خرمن می کوبیدند.

زیر نور چراغ های توری و گردسوز و فانوس و درس میخواندیم. پس از اتمام دوره دبستان که شش کلاس و پنج کلاس در دو اتاق درس می خواندیم با یک یا دو معلم برای رفتن به کلاس های بالاتر از ابتدایی بسیاری ترک تحصیل می کردند. چرا که امکان و توان هزینه اجاره مسکن برای ادامه تحصیل را نداشتند. هر روز صبح ۷ الی ۸ کیلومتر پیاده می رفتیم و برمی گشتیم. حتی وقتی که در شهر اتاقی را اجاره می کردیم. چون عموما در حاشیه شهر جاهای ارزانتری را می گرفتیم. ترجیح میدادیم خانه های خودمان برویم تا در چنین جاهایی که با یک باران چکه می کرد بمانیم و در میان گل و شل به مدرسه برویم در حالیکه در شهر بودیم! در تمامی مدرسه ها تنبیه و کتک زدن دانش آموزان به دلیل دیر رسیدن به کلاس یا داشتن چند ساعت غیبت امری رایج و بخشی از فرهنگ و سیاست حاکم بر نظام آموزشی کشور بود. این در حالی بود که ایران ذخایر عظیم نفت و گاز را داشت و در آمد حاصله از آن نه برای مردم که به جیب هزار فامیل و شرکت های استعماری خارجی می رفت. مدت کوتاهی از سال ۵۳ – ۵۴ به بعد به مدت دو سال تغذیه رایگان در مدارس دادند که آنهم روز به روز آب رفت و نهایتا قطع شد. من در هیچکدام از مدارس سلف سرویسی برای دانش آموزان ندیدم. امکانات ورزشی بجز یک تور والیبال یا زمین بسکتبال وجود نداشت. بجز یک مدرسه آزمایشگاهی وجود نداشت. برای یک شهر با جمعیتی ۲۵ الی ۳۰ هزار نفر یک باشگاه کوچک ورزشی بود که هم سالن وزنه برداری؛ هم کشتی؛ هم بوکس و… بود. همینطور یک زمین مشترک والیبال و بستکتبال و استادیوم فوتبال که زمستانها تعطیل بود! ورزشکاران با تلاش و زحمت فردی خود و مربیان تمرین می کردند و در رقابت های ورزشی شرکت می کردند. شگفتا در چنین شرایطی ما ورزشکارانی در تیم ملی و رقابت های بین المللی هم داشتیم اما با یک یا چند گل که بهار نمیشود. رژیم شاه به پوشش مردم کاری نداشت و پوشش غربی و فرهنگ سرمایه داری را در مجلات؛ سینما و تلویزیون تبلیغ می کرد در حالیکه خانواده های ما فرهنگ ملی ایرانی داشتند و مسلمان بودند و موافق این فرهنگ نبودند. من از بچگی در باره کودتای ۲۸ مرداد شنیدم و پدرم برایمان تعریف می کرد. همینطور در باره ساواک و مثلا گفته می شد فلانی ساواکی است! یا آدم ژاندارمری است. یعنی خبر چین یا مزدور ژاندارمری بود. مثلا متوجه می شدیم یکی از معلمینمان دیگر پیدایش نشد و اتفاقا یکی از آنها تبعیدش کرده بودند پس از انقلاب داستان را برایمان تعریف کرد.
ژاندارمها برای سرباز گیری؛ خلع سلاح و جنگلبانها برای گرفتن و جریمه مردم که برای پخت و پز مجبور بودند هیزم از جنگل بیاورند سرو کله شان پیدا میشد ولی مردم می دانستن چگونه باهاشون رفتار بکنند و در بدنه ارتش شاهنشاهی افسران و درجه داران ملی زیاد بودند. سربازها که از مردم بودند. بنابر این دستورات وابستگان به حکومت اجرا نمی شد از طرفی رژیم شاه با یک کودتای نظامی و حمایت خارجی سرکار امده بود با فعالین سیاسی وروشنفکران و مبارزین و کسانی که روی جامعه و محیطشان تاثیر گذار بودند و نقشی آگاهی بخش داشتند حساس بود. کتاب خواندن مساوی با کمونیست شدن یا سیاسی شدن بود. من یادم هست بسیاری از ما در نوجوانی به کتاب خواندن و جستجو رو می آوردیم و تاثیرات مبارزات گروههای سیاسی مانند مجاهدین و فدایی ها و همینطور نویسنده های که از درد جامعه می نوشتند ما را با راهی برای برون رفت از شرایط رهنمون می کرد. در کرمانشاه نویسندگانی مانند علی اشرف درویشیان که خود درد و رنج جامعه را از نزدیک لمس کرده بود نوشته هایشان بسیار مورد توجه جوانان و نوجوانان بود.
وقتی جشن های فرمایشی ۲۵۰۰ ساله برگزار میشد بجز ارتشیان و تعدادی از کارمندان دولتی و … عموما شرکت نمی کردند. رژیم شاه با زور ساواک و حمایت آمریکا توانسته بود دوام بیاورد و همینکه آمریکا سیاستش را با روی کار آمدن کارتر در حمایت از دیکتاتوری شاه تغییر داد قیام های اجتماعی شروع شد. سال ۵۶ از تبریز و سپس اعتراضات در سال ۵۷ در دانشگاهها و در سراسر ایران شروع شد. رژیم شاه رفتنی بود اما آلترناتیو مناسبی که قیام مردم را رهبری کند نبود و خمینی و آخوندها که در سایه حکومت شاه کاملا شبکه شان آزاد بود فرصت را غنیمت شمرده و زدند و بردند و خوردند و کشتند و ویران و تباه کردند.

ما خواهان انقلاب و براندازی رژیم شاه بودیم. آخوندها انقلاب و همه چیز را به نام خود مصادره کردند در حالی که ضد انقلابی ترین جربان بودند. من و ما باز همان کسانی بودیم که در برابر خمینی و رژیمش ایستادیم. نسل ما نسل انقلاب نام گرفت و اکنون نسل قیام و نسل کانونهای شورشی هستیم. بنابر این شاه گورش را گم کرد شیخ هم باید گورش را گم کند و ایران از آن تک به تک شهروندانش است. هیچکس مزیتی بر دیگری ندارد و علم کردن یک بچه دیکتاتور و تبلیغ پناه بردن از دست شیخ به شاه توهین به ملت ایران است.بزرگترین قدرت های دنیا هم بخواهند ما خلاف جهت رودخانه شنا می کنیم و اجازه نمی دهیم در ایران دیگر بساط دیکتاتوری پهن شود. این بساط برای همیشه باید جمع شود.

فرامرز