بخشی از نوشته ای به قلم دکتر حمید رضا طاهرزاده زندهیاد خسرو شاهانی از طنزپردازهای خوشنام، پرطرفدار و مردمی در دوران گذشته بود که در سلسله مقالات انتقادی که در صفحه طنز «کارگاه نمدمالی» نشریه خواندنیها منتشر میکرد رجال قوم را با قلم تیز و شیرینش شدیداً گوشمالی میداد.
او مطلبی تحت عنوان «پرستوی جوجه خوار» در سی و یکم اردیبهشتماه ۱۳۴۵ نوشته است که بازخواندنش در اینجا خالی از لطف نیست: «… چند روز پیش پای رادیو نشسته بودم و گوش میکردم . در مسابقه برنامه کودک، مجری برنامه از پسرکی مشخصات پرستو را پرسید که فیالمثل: – پرستو
«…میگویند معلمی سر کلاس درس انشاء به بچهها گفت:، یک خانواده فقیر را در انشاءتان شرح بدهید.
بچه میلیونری نوشت: پدر و مادری بودند که خیلی فقیر بودند و هیچی نداشتند. پدره فقیر بود، کلفت شون فقیر بود، نوکر شون فقیر بود، راننده شون هم فقیر بود، باغبونشون هم فقیر بود، حتی آشپزشون هم خیلی فقیر بود!…»
نمیدانم چرا اینقدر این طنز پرمعنا و این کودک میلیونر زاده مرا به یاد جناب شازده رضا پهلوی میاندازد!
مدعی بختبرگشته تاجوتخت از کف رفته همان ابوی نگونبختی که خود را خدایگان شاهنشاه آریامهر، بزرگارتشتاران مینامید که با ناباوری از شنیدن خروش “مرگ بر شاه” میلیونها تن از مردم بپا خاسته ایران با غلط کردم ها و آخرالامر شنیدن «صدای انقلاب مردم» با یک تشر آمریکا پا به فرار گذاشت. حال شازده مزبور از فرط بیحوصلگی و بیانگیزگی تاجوتخت بربادرفته و سوخته را هم ظاهراً طلاق داده و مأموریت دیگری را برای وطنش تدارک دیده است. البته ناگفته نماند که پدر تاجدارش در مسابقه فرارهای سلطنتی گوی سبقت را از همه شاهان دیگر ربوده بود و در دوره پادشاهیاش با چه استیصال و سراسیمگی دو بار از مملکت گریخت! اولین بار که در زمان صدارت پیشوای مصدق کبیر با شعار مرگ بر شاه میلیونها ایرانی حتی فرصت نکرد در فرار به بغداد یکدست لباس درست حسابی هم بر خود بپوشاند! و همین یکبار توانست به همت امدادهای غیبی کودتاچیان شریف و اسلامپناه آزادهای از سازمانهای سیا و اینتلیجنت سرویس دولت فخیمه و پایگاه محبوب و مردمی داخلیاش یعنی اراذلواوباش و لمپنهای تاجبخشی مثل آخوند مرتجع کاشانی و شعبان بیمخ و تیمسار زاهدی و برادران رشیدی و بیشمار نیروهای جانبرکف مردمی از همین قماش که شیفته و واله اعلیحضرت جوان بودند، تخت و تاج بربادرفته را دوباره به چنگ بیاورد!
نیم پهلوی مفتخر است که نوه ارشد رضا قزاق قلدر اول است که البته او هم با یک اردنگی انگلیسیها بعد از کلی رفاقت، همدلی و همبستگی و پیوندهای مودّت نژادپرستانه و فاشیستیاش با جناب آدولف هیتلر در شهریور ۱۳۲۰ با تحقیر و زاری توسط انگلیسیها که خودشان او را سرکار آورده بودند به جزیره دوردست موریس از مستعمرات انگلستان تبعید و سپس به ژوهانسبورگ پرتاب شد و در آنجا هم پس از سه سال از درد خماری و غصّه و ظاهراً با یکمشت خاک وطن در قوطی سیگارش با تنگدستی! و عذاب از کرده ناصواب به سرای باقی شتافت.
حالا وضع و روزگار این جناب رضاخان زاده عین حرفهای کودک ننر داستان طنز بالاست که با مواضع و فعالیتهای مشعشع خود این روزها در ینگهدنیا نشسته و از سر بیخیالی و بیدردی مزمن ملوکانهاش برای رهایی مردم از چنگال حکومت ولایتفقیه مرتباً نسخه مینویسد و سخنپراکنی میکند. او در آخرین سلسله گفتاردرمانیهای خود در جلسهای در واشنگتن افاضاتی فرموده که گرچه خود اصل حرف پوچ و مسخره به نظر میرسد اما با نگاهی عمیقتر میتوان به نحوی به برخی از توطئههای محتمل و بازیهای انحرافی جدید رژیم در استفاده از این شازده کوتوله پی برد. ( البته امیدوارم حمل بر جسارت به شازده کوچولوی آنتوان دو سنت اگزوپری معروف نشود !).
موضوع اصلی و جوهر کلام پسر شاه که این روزها آن را در بوق و کرنا کرده این است که او با کپی چسبان و سرقت ادبیات مقاومت ایران، خود را طرفدار یک ”انقلاب دمکراتیک“ جامیزند. اما کدام انقلاب و تغییر دموکراتیک؟ انقلاب موردنظر شازده رضا بهزعم او صرفاً از طریق گفتگوهای جاری او و همکاری با نیروهای سرکوبگر و غارتگر و جانی پاسداران و بسیجیهای جلاد و سایر دستگاه جهنمی اطلاعات آخوندی امکانپذیر است و بس!
جمعه ۵ بهمن ۹۷
http://t.me/begoona1
https://www.instagram.com/begoonah
