مطلبی که در زیر می خوانید روایت روزیست که اگر بگویم پر وزن‌ترین روز زندگی ام بوده‌است، اغراق نکرده ام. در لحظه‌ی وداعشان به سمت چوبه‌ی دار، با چشمان خودم دیدم که «با سرود زندگی بر لب به سوی مرگ می‌رفتند.» در همان لحظه ای که جعفر در چشم‌های اشکبارم نگاه کرد و با لبخند گفت «دوستت دارم»، و حاج ممد که با لبخندی بر لب خداحافظی کرد، من با دو چشم خود «امیدی آشنا دیدم که می‌زد همچو گل در چشمشان لبخند»، و من دیدم «که تا پایان، به راه روشن خود با وفا ماندند.»
ظهر سه‌شنبه ۲۸ دی ۱۳۸۹ بود. ما، یعنی کسانی که از بستگان درجه یکمان کسی در بند زنان زندانی بود، از ملاقات بند‌به‌بند بر‌می‌گشتیم. بی‌خبر از همه‌جا، به حرف‌هایی که آقای محمودیان در راهِ برگشت زده‌بود می‌خندیدیم و از افسر نگهبانی وارد بند ۳۵۰ شدیم. صدای خنده ی ما با فضای پر هراسی که چند دقیقه از حاکم شدنش بر بند می گذشت تناسبی نداشت. حسین رونقی که پشت میز پیج ایستاده بود، آمد طرفم و آرام درِ گوشم گفت «جعفر و حاج ممد رو صدا کردن برای دادستانی. احتمالا اجرای حکمه.» ساکت شدم. دلم ریخت.

دو سه هفته ی پیش یکی از زندانیان بندمان را به نام علی‌اکبر سیادت، که هم اتاق ما هم بود، به عنوان «ملاقات با دادستان» صدا کرده بودند. رفت و دیگر برنگشت تا اینکه فردای آن روز خبر اعدامش را همراه با علی آقای صارمی از تله تکست تلویزیون خواندیم. در آن روزها، برای یک زندانیِ زیر حکمِ اعدام، احضار به دادستانی مساوی بود با خود اعدام.
با جعفر و حاج ممد هم‌اتاق بودم. تخت جعفر بالای سر من و تخت حاج ممد روبرویم در سوی دیگر اتاق بود. اتاق ما به «اتاق مرگ» معروف بود. قبل از این، فرهاد وکیلی و علی اکبر سیادت را از اتاقمان اعدام کرده بودند. جعفر و حاج ممد و عبدالرضا قنبری هم که زیر اعدام بودند. تقریبا همیشه این دلهره را داشتیم که فردا برای یکی از هم اتاقی هایمان آخرین روز باشد. حالا کابوسِ نبودن جعفر و حاج ممد می رفت که رنگ واقعیت بگیرد.
از پله ها پایین رفتم و به راهروی طبقه پایین رسیدم. دم در اتاقمان پر از آدم بود. داخل اتاق جای سوزن انداختن نبود. با شنیدن خبر احضار جعفر و حاج ممد به دادستانی، زندانیان از همه‌ی اتاق‌ها به اتاق ما هجوم آورده بودند. کف زمین پر بود از آدم. بقیه هم دور تا دور به تخت‌ها تکیه داده‌بودند. به زور وارد شدم. جعفر و حاج ممد روی دو صندلی دسته‌دار در سمت چپ، رو به جماعت نشسته بودند. بعضی‌ها گریه می‌کردند. هدی صابر و عمادالدین باقی در حال پرداختن به نامه‌نگاری‌هایی بودند، محض اینکه آخرین تلاش‌ها را برای توقف حکم اعدام کرده‌باشند. جعفر مشغول نوشتن چیزی در برگه‌های با سربرگ زندان بود. حاج ممد اما آرام سر جایش نشسته‌بود و چیزی نمی‌نوشت. در نهایت کاغذ سفید را امضا کرد و گفت «خودتون هر چی میخواید بنویسید!» ناخدا (حسین ثابت) خواست حرفی بزند که امیدواری بدهد، آنقدر تابلو بود که خودش هم سر سوزنی به حرفی که می زند امید ندارد که بیخیالِ ادامه دادنش شد. میثم رودکی با فحش و گریه وارد اتاق شد. از ته دل داد زد «خامنه ایِ دیوث!» یکی از جا پرید و تا بیشتر از این کار دست خودش نداده جلوی دهانش را گرفت. باید قدر ثانیه ها را می دانستیم. شاید آخرین ثانیه هایمان با جعفر و حاج ممد بود.
جعفر و حاج ممد هر دو هوادار مجاهدین بودند. شاید بشود گفت حاج ممد یک اشرفی بود که در داخل خاک وطن انجام وظیفه می کرد. می گفت اصلا با همین شرط اشرف را ترک کرده بوده که مجاهدین با او مثل یک اشرفی رفتار کنند. در زندگی رنج های زیادی کشیده بود. علیرغم سن پنجاه و چند ساله اش، چهره ای داشت شکسته از ناملایمات سالیان. کودکی اش را زیر ستم و بیگاری برای خانِ منطقه شان در فرِیدَن اصفهان گذرانده بود، تا اینکه در نوجوانی از آن ناحیه فرار کرده بود و برای کار به تهران آمده بود. کار در کتابفروشی باعث شده بود با افکار و جریانات سیاسی آشنا شود و بعد از انقلاب ضد سلطنتی برای مدت پنج شش سال به زندان افتاده بود. بعد از آزادی از زندان، زندگی بسیار سختی را پشت سر گذاشته بود. مدتی کنار خیابان بساط دستفروشی داشته، و بعد، کار ساعت سازی را شروع کرده بود. از سه پسرش، دوتا را، که هر دو جوان بودند، از دست داده بود. اسم یکی از پسرهایش هم اسم من، «حامد»، بود. هر دو با فاصله ی کوتاهی فوت کرده بودند و او با دست خودش خاکشان کرده بود. برایش تنها یک پسر باقی مانده بود به اسم حسین که گهگاهی توی ملاقات دیده بودمش. حاج ممد بعد از سالها انفصال از نِیِستان، بالاخره ارتباطی با اشرف پیدا کرده بود و در نهایت تصمیمش را گرفته بود و بند کفش و کلاه و کوله اش را محکم بسته بود و در سال ۸۷ برای پیوستن به مجاهدین به اشرف رفته بود.

 

می گفت در طول این پنجاه و چند سال که از خدا عمر گرفته، فقط چند ماه را به معنای واقعی کلمه زندگی کرده و آن هم همان ماه هایی بوده که در اشرف گذرانده بود. می گفت نیروهای ائتلاف برای ادامه حضورش مانع تراشی کرده بودند و او هم که دیده بود ماندنش در اشرف ممکن است به ضرر مجاهدین تمام شود و حتی ممکن بود بهانه ای شود برای حمله به اشرف، با این شرط که مجاهدین با او مانند یک سرباز در داخل خاک وطن رفتار کنند و مثل یک اشرفی به او ماموریت بدهند، از اشرف بیرون آمده بود. بعد از ورودش به ایران به صورت تمام وقت به کار تبلیغی برای مجاهدین پرداخته بود تا این که در اواسط سال ۸۸ همراه جعفر دستگیر شده بود.
حاج ممد مسئول نظافت بند بود. کارهایی که بقیه دلشان نمی آمد انجام بدهند را معمولا او انجام می داد. روتینِ نظافت بند به این صورت بود که هر یک از روزهای هفته نظافت با یکی از اتاق ها بود. هر روز ظهر و شب نظافت راهرو و دستشویی و حمام داشتیم و دم غروب هم که می شد آشغالها را باید از سطل های زباله ی درِ اتاق ها جمع می کردیم و می بردیم جایی جلوی در ورودی بند می انداختیم. بیرون بردن زباله طرفدار زیاد داشت چون باید از فضای محصور ۳۵۰ بیرون می رفتیم و برای چند دقیقه ای فضای باز می دیدیم و اگر بخت یار بود، مهتاب و گل و سنگ. جمعه ها هم نظافتِ کلی بود که در و دیوار و آشپزخانه را هم شامل می شد و بیشتر از این که نظافت باشد آب بازی بود.
جعفر حدود ۴۵ سال سن داشت و بیرون از زندان در زمینه ی صنعت چاپ کار می کرد. حدود ۹ سال در دهه شصت زندان کشیده بود. در آن زمان چون سنش خیلی کم بوده جزو «صغر»ی های بند به حساب می آمده. چند بار از شکنجه های دهه شصتش برایم تعریف کرده بود. وحشتناک تر از وحشتناک بود. بعد از کشیدن ۹ سال حبس در سن حدود ۲۵ سالگی از زندان آزاد می شود، ازدواج می کند و صاحب دو پسر می شود. پسر بزرگترش به نام بهروز در اواسط دهه ی ۸۰ به اشرف رفته بود و به مجاهدین پیوسته بود.
پاییز ۸۸ بود که با حاج ممد وارد بند شدند. بعد از چند ماه حکم اعدام برایشان صادر شد. روزی که حکم جعفر قطعی شد در حیاط بند شیرینی پخش کرد و حالا بعد از گذشت یک سال و چند ماه در ۲۸ دی ۱۳۸۹، به دادستانی احضار شده بودند و همه می دانستیم که به احتمال زیاد قرار است برای اجرای حکم احضارشان کرده باشند. روشن نامی که افسر نگهبان بود و احتمالا احساس می کرد باید برای بیرون کشیدن این دو زندانی لحظات سختی پیش رو داشته باشد در چارچوب در ظاهر شد و گفت «چرا شلوغش می کنید؟ این همه آدم احضار میشن به دادستانی، میرن و برمیگردن. اینها هم میرن و برمیگردن.» حاج ممد با طعنه گفت «مثل فرهاد وکیلی که رفت و برگشت!» فرهاد وکیلی یکی از همبندی های محکوم به اعداممان بود که هشت ماه قبل به افسر نگهبانی صدایش کردند و رفت و دیگر هیچوقت برنگشت و فردا خبر اعدامش را شنیدیم. همیشه همین طور بود. به یک بهانه ای زندانی را از بند بیرون می کشیدند و می بردند اعدام می کردند.
زمان مثل برق می گذشت. همه ساکت شدند تا جعفر و حاج ممد حرف بزنند. حاج ممد گفت «از دار دنیا هیچ ندارم جز حسین (پسرش). بعد از من هوای حسین رو داشته باشید.» آه که چه جگرسوز بود این تنها خواسته اش. نوبت به جعفر رسید. کلمات جعفر هنوز توی گوشم هست. گفت «دلم میخواست در چنین زمانی بیام دونه دونه اتاقهاتون و تک تک باتون خدافظی کنم. اما حیف که فرصت نیست. اما شما که یه روزی از این زندان بیرون رفتید، به شکوفه ها، به باران، به یاران، و به خلق قهرمانمون سلام ما رو برسونید.» می گفت و آتش می زد به دل ما. جعفر در آن چند روز آخر خیلی برافروخته بود. می دانست که بعد از اعدام علی صارمی به زودی نوبت به او خواهد رسید. شبها ساعتها در راهرو بند قدم می زد. یک بار که فرصت شد و هم صحبت شدیم گفت «ترس من از اعدام نیست. از این می ترسم که به خاطر کارهای نکرده ام مورد مواخذه قرار بگیرم. کارهایی که می توانستم برای آزادی مردمم انجام بدهم و ندادم.» این حرف کسی است که دارد آگاهانه جانش را فدای آرمان آزادی مردمش می کند.
زمان، زمان خداحافظی بود. از روی صندلی هایشان بلند شدند. دلم نمیخواست با واقعیت روبرو شوم. دلم نمیخواست خداحافظی کنم. دلم میخواست تا جای ممکن به تعویقش بیندازم. حاج ممد از یک سمت اتاق شروع کرد و جعفر از سمت دیگر. آدمها کف اتاق را خالی کردند و به راهرو رفتند تا فضا برای حرکت باز شود. در این لحظات هیچ کنترلی بر اشکهایم که دقایقی بود سرازیر شده بودند نداشتم. حاج ممد به سمتم آمد. با همان فرم داش مشتی، در حالی که می خندید گفت «خیلی چاکرم!» دستش را در دستم گرفتم و محکم بغلش کردم. من سرم بر شانه های او اشک می ریختم و او آرامِ آرام بود. این حالت نمی توانست تا بینهایت طول بکشد.

کنار کشیدم و بی حرکت ایستادم. جعفر کنار تخت محمد صدیق کبودوند بود و همانطور که با بچه ها روبوسی می کرد، هر ازگاهی با صدای بلند چیزی می گفت. از میان تمام چیزهایی که گفت «بیچاره شب پرستان!» را به یاد می آورم. با صدای بلند گفت «بیچاره شب پرستان! تیغ به کف، هلهله زن، با سلاله ی خورشید و با نسل ایمان چه خواهند کرد؟!» این جمله، قسمتی از سخنرانی مسعود رجوی بود در دانشگاه تهران در ۱۰ بهمن ۱۳۵۸ (لینک در کامنت اول) در سالگرد شهادت احمد رضایی خطاب به چماق بدستانی که روز قبل، کارگرِ جوانِ مجاهدی به نام عباس عمانی را به شهادت رسانده بودند. از احمد رضایی، تا عباس عمانی، تا جعفر کاظمی. نوبت به من رسید. نمی توانستم چیزی بگویم. زل زده بودم به نگاهش و حرفی روی زبانم نمی آمد. فقط یک کلمه گفت که تا امروز از فرط محبت آزارم می دهد. فقط گفت «دوستت دارم». این داغ هنوز روی قلب من هست. این را که گفت بدون اینکه هیچ بگویم روی ماهش را بوسیدم و در آغوش سخت فشردمش. از در که داشت بیرون می رفت باقی همبندی ها توی راهرو منتظر ایستاده بودند که خداحافظی کنند. در چارچوب در هدی صابر به سمت جعفر رفت و دیوانه وار بوسیدش. مثل معشوق لبهای جعفر را می بوسید. هدی صابر از این لحاظ ها آدم عجیب و غریبی بود. شیدایی خاصی داشت که دیگران نداشتند. این چیزها مزید بر منحصر به فرد بودنش بود. نمیدانست که این فراق زیاد به طول نخواهد انجامید و چهار ماه و نیم بعد، خودش به جعفر و حاج ممد خواهد پیوست. حاج ممد توی راهرو جلوتر در حال خداحافظی بود و جعفر با فاصله پشت سرش. شلوغی راهرو حرکت را کند کرده بود. محسن دگمه چی وسطهای راهرو روی یک صندلی نشسته بود. چند ماهی بود که دچار سرطان شده بود. جانی ها از درمانش جلوگیری کرده بودند. حتی با آن دردهای وحشتناک ناشی از سرطانش وقتی که به بهداری می بردندش آب مقطر تزریق می کردند و ما ماهها شاهد ذره ذره آب شدن و درد کشیدنش بودیم. ای وای بر سنگین دلان! عمو محسن دگمه چی اما خوب می دانست که به زودی او هم به جعفر و حاج ممد خواهد پیوست. اتفاقی که دو ماه و چند روز بعد رخ داد.
از در اتاق سه تا اتاق دو چند متری فاصله بود و همین مقدار را که ادامه دادند به در اتاق یک رسیدند. اتاق یک معروف بود به «اشرف» چون تعداد هواداران مجاهدین در این اتاق از سایر اتاقها بیشتر بود. دم در اتاق یک، مجید رضایی گفت «ثابت قدم باشی جعفر!» خسرو دلیر ثانی گفت «انشالله که چیزی نیست و میرن و برمیگردن» و در همان زمان جعفر با صدای بلند گفت «انشالله ما آخرین هزینه هایی باشیم که مردممون برای آزادی میدن!» بعد از اتاق یک، به فضای جلوی کتابخانه و آشپزخانه رسیدند. من چند قدمی عقب مانده بودم که دیدم از جلو بچه ها مرا صدا می کنند. گویا جعفر میخواست چیزی به من بگوید. با تقلا خودم را به او که پای پله ها ایستاده بود رساندم و در گوشم چیزهایی گفت. حاج ممد تقریبا به بالای پله ها رسیده بود. بچه ها صدایش زدند و از او خواستند که آهسته تر برود. عجله داشت. انگار نه انگار که برای اعدام می رود. حاج ممد چند پله پایین تر آمد و روی پاگرد ایستاد و به جماعتی که گریه می کردند نهیبی زد که «چرا گریه می کنید و دشمن شادمان می کنید؟ وقتی که ما رفتیم هر وقت دلتون برامون تنگ شد (اشاره کرد به مهدی اقبال) از همین داش مهدی خودمون بخواهید به یاد ما مرغ سحر رو براتون بخونه.» پای پله ها اصغر محمودیان که از زندانیان سابق دهه شصت بود، با همان بذله گویی و آرامش همیشگی اش با لبخندی به جعفر گفت «رفتی بهشت برای ما هم یه جا رزرو کن زود میایم پیشت»
از پله ها بالا رفتند. چیزی به آخر قضیه نمانده بود. از این لحظات چیز زیادی را به یاد نمی آورم. از صداهای ضبط شده روی ام پی تری پلیری که داشتیم هم چیز زیادی به خاطر نمی آورم. آخرین کسی که با جعفر خداحافظی کرد سعید متین پور بود. سعید، جعفر و حاج ممد را بسیار دوست داشت و بعدها تا مدتی طولانی از نبودنشان بسیار متاثر بود. صحنه ای را به یاد می آورم که سعید سعی می کرد مانع از بسته شدن در بشود و تند و تند حرفهایی که توی دلش بود را به زبان می آورد. با سرعت زیاد می گفت که «این یک سالی که با تو همبند بوده ام ارزشمندترین روزهای زندانم بوده (نقل به مضمون)». از صدم ثانیه استفاده می کرد که هدر نروند و بالاخره در، پشت سر جعفر و حاج ممد بسته شد.
بعد از رفتنشان فضا سرد بود. گرد مرگ همه جای بند پاشیده شده بود. عده ای اشک می ریختند. حتی یکی از کسانی که در بند به آدم فروشی و ارتباط با زندانبان شهره بود هم زار زار گریه می کرد. به سکوت گذشت. معمولا برای شکستن جو در چنین اوقاتی چند نفر از زندانیان را به بندها یا زندانهای دیگر منتقل میدهد.

علی عجمی و محسن دگمه چی را با آن حال بیماری اش برای انتقال به زندان گوهردشت خواندند.

ساعت نزدیک ۶ بعدازظهر بود. زمان توزیع شام رسیده بود. دیگ های بزرگ غذا را دم در ورودی بند که طبقه بالا بود می آوردند. هنوز شوک برایم عادی نشده بود. دم در آشپزخانه داشتم سیگار می کشیدم که ناگهان از بالای پله ها صدای جیغ شنیدم. فکر کنم امیر بهمنی مسئول میز پیج بود که جیغ زد. باور نکردنی بود. صدای خنده های حاج ممد از بالای پله ها می آمد. حاج ممد و جعفر را در کمال ناباوری به بند برگردانده بودند. سیگار را محکم به زمین کوبیدم و فکر کنم هر دو پله را یک پله کردم و با عجله خودم را به بالای پله ها رساندم. از خوشحالی سر از پا نمی شناختم. دست به دور کمر حاج ممد انداختم و از زمین بلندش کردم. باورم نمیشد که در بیداری می بینمشان. انگار معجزه شده بود. هر دویشان صحیح و سالم برگشته بودند. در عرض چند ثانیه کل بند خبردار شدند. از این لحظات صحنه هایی را به یاد می آورم که در دنیای خارج از زندان نظیر ندارند. حزب و سازمان و گروه و محفل گویا همه رنگ باخته بود. گویی همه یکی شده بودند. فرقی نداشت که چه کسی به کدام طرز فکر تعلق داشت. همه یکرنگ بودند. همه خوشحال بودند. آدمهایی را به یاد می آورم که از خوشحالی مثل ابر بهار با دهان باز از ته دل می گریستند. از بین اینها امیدعلی مهرنیا و عبدالله مومنی را خوب به یاد می آورم. میدانم که آرزوی ابلهانه ایست، اما ای کاش دنیا همیشه همینجوری بود. محیر العقول اینکه حاج ممد ربع ساعت بعد آستین ها را بالا زده بود و تا آرنج دستش را توی راه آب دستشویی کرده بود تا بازش کند. هدی صابر بعدها در یکی از جلسات اتاقی از منشِ حاج ممد از موضع حیرت گفت که هیچ وقت برایش قابل درک نبوده که کسی را از لب مرگ برگردانند و او چند دقیقه بعد برای خاطر راحتی دیگران تا آرنج دست در راه آب کند.
جعفر و حاج ممد را به بند ۲۰۹ برده بودند. به آنها گفته بودند که امروز اعدام نمی شوند، اما اعدامشان در روزهای آتی قطعی است و پنج روز دیگر به سراغشان خواهند آمد. به آنها گفته بودند که «ساخت و پاختهامون رو با اتحادیه اروپا کردیم و شما رو هم می زنیم و هیچ اتفاقی هم نمی افته.» دقیقا همان روزها سعید جلیلی با کاترین اشتون جلسه داشت و به نظر می آمد که دلالان نفت و خون باز هم با عمله ی ارتجاع نرد عشق باخته بودند. جایی هم بازجوی اطلاعات با تمسخر به جعفر گفته بود «بند با قهرماناش خدافظی کرد؟» احتمالا همزمان در حال تماشای وداع بند با قهرمانانش از دوربین مدار بسته بوده اند.
شنبه هفته ی بعد، آخر شب به جعفر اطلاع دادند که پرونده ای در دادگاه خانواده دارد و باید فردا به دادگاه اعزام شود. آخر شب علیرغم اینکه از این احضار بی مورد ترس داشتیم، سعی کردیم وقت را با شوخی و خنده بگذرانیم. جعفر تا صبح نخوابید. من هم همراهش نخوابیدم. صبح که شد تا دم در بند بدرقه اش کردم و خودم برگشتم به اتاق و خوابیدم. طرفهای ظهر از خواب پریدم و متوجه شدم جعفر هنوز برنگشته و حاج ممد را هم با وجود اینکه هیچ وقت درخواست رفتن به بهداری نداده بود، برای اعزام به بهداری خوانده اند. همه فهمیده بودند که چه اتفاقی قرار است بیفتد. شب شد و بر نگشتند. بند تا صبح بیدار بود. فردا صبح که دوشنبه و روز ملاقات بود عبدالرضا قنبری سراسیمه به بچه های اتاق خبر داد که «زدنشون».
می گفتند حاج ممد در زمانی که به پای چوبه دار می رفته فریاد می زده «یا حسین! یا مظلوم!» و جعفر هم چیزهایی به زبان عربی زیر لب می گفته. یکی از همبندی ها که ماهها بعد برای تنبیه به انفرادی منتقل شده بود می گفت در همان سلولی بوده که جعفر را شب آخر نگه داشته بودند. روی دیوار چیزی با این مضمون نوشته شده بوده که «زمانی که وظیفه تو را می خواند، درنگ جایز نیست. جعفر کاظمی
هر از گاهی که یادشان در دلم زنده می‌شود، در خیالم جعفر را می‌بینم که تسبیح می‌چرخاند و با لبخند به‌سویم می‌آید. آرام کنارم می‌نشیند… گپی می‌زنیم… می‌خندیم… حاج ممد هم گاهی اوقات با لحن داش‌مشتی، به رسم آخرِ شب‌ دوشنبه ها که کارگریِ اتاق با من و او بود، دستش را به سویم دراز می‌کند و می‌گوید «کارگری خسته نباشه». امشب هر دو با هم آمده بودند. سه‌تایی دور یک دایره‌ی بی‌انتها با هم چرخیدیم و همصدا به آواز خواندیم:
« بيا باد صبا
امشو سفر كن جونُم
ز زندون اوين
يك دم گذر كن جونُم… »

حامد یازرلو

http://t.me/begoona1
https://www.instagram.com/begoonah