به گزارش دانشجو آنلاین آنا دایموند، دانشجوی ایرانی-فنلاندی در مصاحبه اختصاصی با شبکه چهار خبر بریتانیا که جمعه گذشته، چهارم مرداد منتشر شد، گفت که او برای هشت ماه در حبس و تحت شکنجه قرار گرفته و از نظر روحی و روانی کاملا درهم‌شکسته شده بود.۱۰ مرداد سایت ایرانیان انگلستان

آنا می گوید:
آنها مرا به مدت ۲۰ روز تنها گذاشتند، همانطور که قبلش گفتم. آنها از اطلاعاتی که من میدادم راضی نبودند. آنها گفتند که تو نمیخواهی با ما همکاری کنی. تو نمیخواهی یک مأمور دو جانبه بشوی. در آن نقطه به جایی رسیده بود که آنها فقط میخواستند که من بگویم که یک جاسوس هستم. همانطور که گفتم اتهامات من فقط جاسوسی نبود من به توهین به مقدسات هم متهم شده بودم.
در خانواده من، داعی هایی داشتم که اعدام شده بودند. و پروتکل معمول این است که آنها قبل از اعدام شما را به یک سلول کوچک منتقل میکنند. و حدود چهار یا پنج صبح شما را بیرون میبرند و همین کار را با من کردند.

آنها گفتند که تو با ما همکاری نکردی. تو به ما واقعیت را نگفتی. ما راضی نیستیم. به همین دلیل حکم تو را اجرا خواهیم کرد. حتی اگر که آنها به صراحت نگفتند که ما تو را برای اعدام می بریم. آنها گفتند که ما حکم را اجرا میکنیم.
آنها مرا مجدد سوار یک ون کردند. و به مدتی که به نظر نیم ساعت بود رانندگی کردند، شاید ۱۰ تا ۱۵ دقیقه بود. ولی زندان اوین زندان خیلی بزرگی است. من انتظار داشتم که مرا به جایی ببرند. بله همانطور که گفتم زمان قبل از طلوع آفتاب بود، ۴ یا ۵ صبح. من چشم بند داشتم و به پایم زنجیر بسته شده بود. من چادر داشتم. آسان نیست که از این لحظات عبور کنید. آنها مرا از ون پیاده کردند. در نقطه ای که من خوب یادم است بدلیل اینکه زمین خوردم و گرد و خاک روی زمین وارد دهنم شد. من این احساس را داشتم که این دیوانه کننده است شما در یک صحرا هستید. چیزی بود که از ذهن من گذشت. و من به خودم گفتم که این واقعا دارد اتفاق می افتد.

بدلیل اینکه در روزهای اول که من به سلول انفرادی افتادم، میتوانستم بشنوم که در بیرون از سلول من به افراد شلیک میشود و فریاد میزنند. این هم شیوه دیگری از شکنجه روانی بود. و آنها مستمر به من میگفتند که اینجا میدان اعدام است. و من گفتم واقعا به این مکان [میدان اعدام] برده میشوم. و بعد آنها مرا بلند کردند و به مدت ۵ تا ۱۰ دقیقه راه رفتیم. من فقط دارم تلاش میکنیم که صحنه را خلاصه کنم بدلیل اینکه احساس میکردم که واقعا زمان طولانی است. ولی آنها مرا روی زانو نشاندند. و وی گفت که منتظر است که همکارش بیاید. جالب است که چطور ذهن آدم کار میکند، چرا به یاد می آورم که وقتی که ما راه میرفتیم متوجه شدم که وی سلاح دارد.

 

۱۳۹۸/۵/۱۴

 

t.me/begoonah1
instagram.com/begoonah