روزنامه اطلاعات ۱۹مرداد ۵۶ در گزارشی نادر مصاحبه‌ای در آخرین روزهای حیات با خانم آستفیک دختر خوانده یپرم‌خان ارمنی به معرفی او پرداخته است.
گزارشی که برگی است از کتاب بزرگ انقلاب مشروطه و خاطراتی از آستفیک یک رزمنده زن قهرمان مسیحی.

آستفیک به خبرنگار (رشیدی) می‌گوید: «من در دورانی خودم را شناختم و نوجوانی را آغاز کردم که در کشورم مبارزات تاریخی مشروطه‌خواهی آغاز شده بود، جنگ و آشوب و ناامنی همراه با انفجارهای بمب و صفیر گلوله‌ها برنامه روزانه مرا تشکیل می‌دادند در این زمان بود که من بارها با گروه مجاهدان غیور که فریاد زنان و بی‌محابا خود را به صفوف مستبدین می‌زد، (بودم).
«تازه به رشت وارد شده‌ بودیم و نهضت مشروطه خواهی تازه گسترش می‌یافت… مجاهدان گیلان ساز و برگ کافی نداشتند… شهر رشت در دست مستبدین بود… مجاهدان در جاهای نامعلوم به‌سر می‌بردند… خانواده‌های آنان پیوسته در معرض تهدید و انتقام مستبدین قرار داشتند… ما که در شهر بودیم برای نجات از این‌گونه مهلکه مجبور بودیم هر چند یک‌بار مخفیانه محل زندگی‌مان‌ را   تغییر دهیم

و… تا این‌که وضع به‌تدریج به سود ما برگشت و بالاخره مجاهدان توانستند شهر رشت را متصرف شوند. اردوی مجاهدان به شهر وارد شد به چند دسته تقسیم گردید و هر گروهی در یکی از نقطه‌های شهر استقرار یافت.
گروهان یکصد و بیست نفری ما…در انتهای غربی شهر در باغ بزرگی مستقر شد».
آستفیک سپس به حضور زنان رزمنده در صفوف مشروطه خواهان اشاره کرده و می‌گوید:
«از این عده ۱۹ نفر دختر و زن جوان بودند که مجاهدان را همراهی می کردند. به محض استقرار در باغ، مجاهدان فورا آرایش جنگی به خود گرفتند و …آشیانه‌های مسلسل نصب کردند… انتظار می‌رفت که هر لحظه (دشمنان) حمله کنند…در این مدت دخترها و زن‌ها بجز پرستاران… به فراگیری فنون جنگی، سنگرگیری وتیراندازی مشغول شدند.
سحرگاه صبح روز چهارم بطور ناگهانی با حمله غافلگیرانه دشمن روبرو شدیم… من بیش از سیزده سال نداشتم… نزدیک ظهر …مستبدین (که) با تحمل تلفات زیاد شکست خورده بودند، همگی تسلیم شدند…
(ما) بیست نفر از بهترین سربازان خود را از دست داده بودیم، ضمنا ۱۵ نفر زخمی داشتیم که از آنها دو نفرشان زن بودند، زنانی که با شهامت جنگیده بودند و توانسته بودند با حمله خود دو نفر از مسلسل‌چی‌های دشمن را از پای درآورند».
آستفیک زخمی‌های آن نبرد می‌گوید:
« یکی از آنان (مجروحان) زنی بود از اهالی کردستان به نام عذرا که بدجوری زخمی شده بود و دیگری زن جوانی… به نام لیلا از روستائیان گیلان…عذرا زن زخمی کٌرد… شوهرش از مجاهدان کردستان بود که در تبریز به دست مستبدین گرفتار شد و همراه دیگر مبارزین تبریز همانجا به‌دار آویخته شد. عذرا پس از شهادت شوهرش تفنگ به دست گرفته و به صفوف ما پیوسته بود.
او در جنگ صبح روز چهارم با چنان جسارت و بی‌پروایی میان جهش گلوله‌ها پیش می تاخت که گویی برای پذیرش مرگ بسیار عجول بود… با معالجات دکتر سهراب و کمک پرستاران هردوی آنها زندگی تازه‌ای یافتند».
آستفیک صادقانه و شجاعانه به لحظات ترسیدنش در اولین لحظه مواجهه با حمله دشمن اشاره کرده و واکنش غریزی خودش را توضیح می دهد و اضافه می‌کند چگونه ترسش را پس زد، آستفیک می‌گوید:
«آن روز من به‌طرز وحشتناکی ترسیده بودم، رنگم پریده بود و مدام حالم بهم می‌خورد، پدرم چون حال مرا چنین دید یکباره فریاد زد: شما چتون است؟… چراهمه یک‌مرتبه در زیرزمین قایم شدین؟ سپس خطاب به من گفت: تو دیگر بچه نیستی! سیزده سالت است تعجب می‌کنم تو با این ضعف روحی چطور می‌خواهی بعد از من به ‌زندگی ادامه دهی؟!
چطور می‌خواهی از آبرو و ناموست دفاع کنی؟! همیشه آماده دفاع باش (چرا) که در مدافعه کشته شدن خیلی بهتر از تسلیم ننگین است.
از فردای آن روز منهم اونیفورم جنگی پوشیدم و به فراگیری قشون جنگی پرداختم».
آستفیک و یارانش دو سال را اینچنین در نبرد پشت‌سر گذاشتند تا روز موعود برای آزاد سازی کامل رشت فرا رسید.
در فراز بعدی آن گفتگو، آستفیک صحنه تجمع و آمادگی مجاهدان گیلان برای فتح تهران را به زیبایی هرچه تمام‌تر به تصویر می کشد.
♦️آوای شورانگیز مجاهدان مسلمان و مسیحی در میدان اصلی رشت
آستفیک می‌گوید: «آنروزها خبرهای مهمی رسیده بود و لازم بود که مجاهدان پیشدستی کنند… از اول شب اردوی هزار نفری مشروطه طلبان در میان شهر (رشت) صف‌آرایی کرده، منتظر فرمان حمله باقی مانده، صدای مارش‌های نظامی فضا را پر کرده بود و صحنه هیجان انگیزی بوجود آورده بود.
هزاران مشعل، پهنای میدان را روشن می کرد، چند نفر از روحانیون با نطق‌های آتشین خود مجاهدان را برای جانبازی تشویق می کردند. از چند گوشه میدان صدای تلاوت آیاتی از قرآن کریم و دعا به‌گوش می رسید.
من و دیگر جنگ‌جویان گروه زنان، در آن شب روی سکوی بزرگ گوشه میدان سراپا مسلح پشت سران مجاهد ایستاده بودیم.
آن‌شب پس از (سخنرانی سران و رهبران در آن اجتماع تاریخی) میدان بزرگ به صدای غریو(رزمندگان) به لرزه درآمد.
چکاچک برخورد اسلحه و سرنیزه‌ها و شیهه اسبان سواره نظام در یک لحظه به‌هم آمیخته و صحنه شگفتی به‌وجود آورد.
نزدیک سکویی که ما ایستاده بودیم، صدای سخنرانی کشیش ارامنه نیز به گوش می‌رسید که برای تشجیع گروه مجاهدان ارمنی نطق هیجان انگیزی ایراد کرد و سپس به‌زبان ارمنی آیاتی از کتاب انجیل خواند و بلافاصله در برابرشان صلیب بزرگی را حرکت داد».«پس از این مراسم باز شیپورها به صدا در آمدند و غریو لرزاننده رزمندگان میدان را یک‌باره تکان داد.

 

 

 

t.me/begoonah1
instagram.com/begoonah