از وقتی رفتهای خانه زیر غبار مدفون شده دیگر دست و دلم به کار نمیرود بغضی در گلو وامانده از فریاد، خشک شده این گلوی لامصب چشم دوخته به تلفن راه نمیروند انگار این روزهای افلیج گرفته، شب نیز مثل روز پر از کابوس نداشتنهای تو ..شبنمهای اشک نهیب بیدارباش زد صبح را..
فردا یکشنبهست دلخوش کردهام به کلیسای اوین که مسیحم را برصلیب پشت شیشهی ویترین، تماشا میکنم اشکهای معصومش را… و درد میدود همچنان بر استخوانم و سوز میکشد قلب از گودی چشمانت.
میدانم آنجا برای قلب آزادهت تنگست برای ذهن بازیگوشت که هرلحظه میدود چون خرگوش میان بوتههای تمشک. یاد میآورم کودکیهایت را که زمین میخوردی و بعد به من نگاه میکردی که واکنشم راببینی و من لبخند میزدم خاک زانوان کوچکت را میتکاندی و بدون آنکه اشکی بریزی به راه ادامه میدادی. ..میدانم تو انقدر قوی هستی که اینبار هم بلند میشوی و ادامه میدهی چون تمام جادهها برای تو ساخته شدهاند که تو بدوی و باز زمین بخوری و باز برخیزی دختر دلبندم……
http://t.me/begoonah1
http://instagram.com/begoonah
