خانواده های ما مانند جزامی ها بودند. خانواده های «ضد انقلاب و منافق»!
تو مدرسه، تو دانشگاه، توی اداره، توی اتوبوس، توی خیابان و حتی در بیابان و در مزارع کشاورزی هرکس که میخواست برای جمهوری اسلامی دُم بجنباند و به نان و نوایی برسد یا نواله ای ، تکه استخوانی جلویش بیندازن همانطور که چماقداران و حزب اللهی ها با کتاب سوزان و روزنامه پاره کردن و شعار مرگ بر منافق و … شروع می کردن اینها هم با جاسوسی و خبرچینی و ضد انقلاب و منافق نامیدنو همراهی با گله های پاسداران در شبیخون زدن به خانواده های ما چاپلوسی و خوشرقصی برای نان به نرخ روز خوردن شروع می کردن.
حمله به خانه و خانواده ما چند دهه پل و نردبانی برای عده ای شده بود که بسیاری از آنها را می شناسم و اکنون در فضای مجازی هم می بینم پست می گذراند، خوشگذرانی می کنند و عده ای باخبر و بی خبر هم برایشان هورا می کشند و قربان صدقه شان می روند.
چند روز پیش اتفاقی به صفحه یکی از اینها برخوردم. خواهرش برای داداش گُلش چیزی نوشته بود و …
با دیدن تصویرش یاد روزهای افتادم که با او تا در خانه شان

همراه می شدم. عمه ام می گفت دختر جوانی است و خوب نیست تنها تو این تنگ غروب برود همراهش برو و برسانش در خانه و برگرد. من هم همین کار را می کردم.
اما داداش گُلش زمانی که سرباز بود سه ساعت جلوتر رفته بود خانه یکی از اقوام مشترک خوابیده بود تا پاسدارها برسند وقتی رسیدن به خانه ما حمله کردند. دنبال من بودند، دستگیرم کنند و بعد شکنجه و تیرباران یا اعدام. بله حبیب که با یک تور کنار رودخانه دنبال ماهی بود دنبال من بود، چون میخواست این را پلکانی برای رسیدن به نان و نوا بکند. روزگار نان به نرخ روز خوردن بود.
عده ای پشیمان شدند. عده ای رفتند خانه ما و پیش مادرم به غلط کردم گویی افتادند ولی باز دیدیم توبه گرگ مرگ است. عده ای شاید فکر می کنند ما یادمان رفته است! نه ما هیچ چیز یادمان نرفته مزار بچه ها مون هنوز نام و نشانی ندارند و اجازه نمیدهند برایشان سنگ قبری بگذاریم. نه می بخشیم نه فراموش می کنیم. یادمان نرفته شبها وقتی پاسداران حمله می کردند و اینها آنها را همراهی می کردن بچه ها وسط حیاط از سرما می لرزیدن و پدرمان را چشم بند می زدند و می بردند. یادمان نمی رود.

 

 

 
یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
http://t.me/begoonah1
http://instagram.com/begoonah