به قلم سعید ماسوری زندانی سیاسی: «به بهانه بیستمین سالگرد دستگیری و زندان
بیست سال از ۱۹ دیماه ۷۹ گذشت و وارد بیست و یکمین سال زندان شدم. شاید برای کسانی ”۲۰” تنها یک عدد باشد ولی با نگاه ”تحمل حبس در زندان“ چیزی بیشتر از یک عمر است… ۲۰ سال تمام، اوج شقاوتها و رذالتها و در مقابل اوج زیبائیها و رشادتها را نه فقط تجربه که زندگی کردم.
از اولین لحظات دستگیری که تلخی آن به حدی بود که حتی حافظهام هم از پذیرفتن آن سر باز میزد و نمیخواست آن را در دایره محفوظات خود نگاه دارد تا دیدار و زندگی کردن هر چند کوتاه با زیباترین، بالابلندترین و رشیدترین فرزندان این آب و خاک، سروقامتانی که جلادان و شمریان زمان تک به تک آنها را با طنابهای حقه و کین و شقاوت خود، بر تیرکهای اعدام، به دارشان آویختند و عاجز از درک این مفهوم که به قول آن بزرگ زن آزاده “ما رایت الا جمیلا” (که من چیزی جز زیبایی نمیبینم) که اشارهاش به زیبایی، انسانها و قهرمانانی بود که آگاهانه و سرافرازانه به پای چوبههای دار رفتند و آنچنان مرگ و نیستی را هم مغلوب خود کردند که امثال رئیسی و اژهای و …. را هم با “طناب” و “ساطورهای خونین قصابیشان” به سخره گرفتند… از خودگذشتگانی که بر فراز چوبه های دار و در زیر سنگ چین دیوارهای زندان و حتی گورستان هم بر آزادی و حیات انسانی هم نوعانشان اصرار می ورزند، تا دیگر دخترکان معصوم برای لقمه ای نان در خیابان پرسه نزنند و پسرکانمان تا کمر در سطل های زباله خم نشوند و جوانانمان به خاطر کولبری و یا قاچاق سوخت به گلوله بسته نشوند. قهرمانانی که حاضر شدند به این خاطر آخرین سلاح یعنی “مرگشان” را هم به کار گیرند… و اگر این اوج زیبایی انسان و قهرمانی نیست، پس چیست؟؟ و به همین خاطر هم مرگشان آن هم به دست این سفلهترین سفلهگان فریادی است که هیچ گاه بیپاسخ نمانده و نمیماند. آری، “و ما رایت الا جمیلا”.
از اولین اعدامهایی که در زندان شاهد بودم، یعنی حجت زمانی، ولی الله فیض، قهرمانانی از ایلام و کرمانشاه تا علی صارمی راد مردی از لرستان و شاهرخ زمانی سرافراز مردی از آذربایجان تا حاج محمد آقایی (اصفهان)، جعفر کاظمی و محسن دگمه چی از دلیران تهران تا علی حیدری، فرهاد وکیلی و فرزاد کمانگر و شیرزن کرد شیرین علم هولی که شهادت قهرمانانهاش گواهی بود بر عظمت روح انسانی او و به هیچ انگاشتن موانع و بنبست های امنیتی و سنتی … و انبوه انبوه دیگر ستارگان این آسمان شب زده: محمد ثلاث، احسان فتاحیان، شیرکوه معارفی… و عاقبت به خون غلتاندن جگرگوشگانم زانیار و لقمان مرادی که هنوز عطر وجودشان را در کنارم احساس میکنم و رامین حسین پناهی و همه از کوه مردان کردستان و البته جوشش این خونهای “به زمین ریخته” و به ” آسمان سر کشیده” را در میان مردم در سالهای ۹۶ ،۹۷ و ۹۸ تاکنون شاهد بودیم و باز خونهای دیگر: محمدرضا صالحی و نوید افکاری و و و که همه نه اجسادی که بذرهایی شدند در زیر خاک و خونهایی که در رگان تاریخ جاری گردیدند.
براستی اگر نبود انسانهایی از این گونه که با فدای خود، هستی و زندگی را برای دیگران مطالبه کنند، البته بربریت بر چرخه حیات غالب بود نه انسانیت! اگر فدا و ایثار را خواستن برای دیگران و پرداخت به دیگران بدانیم و یا صرف نظر کردن از آنچه میتواند برای خود و از آن خود باشد، به نفع و به خاطر دیگران… آنگاه فصلی ممیزه برای انسان و حیوان ترسیم کردهایم… و هرچه درجه فدا بالاتر به همان میزان مدار انسانی بالاتر.
چه بسا با این ویژگی بوده که انسان اجتماعی شد و اساسا انسان شد. همین فدا کردن و گذشتن از درهمی و نانی، از کامی و از نامی تا عاطفه و جانی است (برای دیگران) که برای خدا باوران روز حساب و معاد را معنا میکند و برای خداناباوران انسان و انسانیت را… و در نبود آن نه ”خدا“ و ”حساب“ معنایی داشت و نه انسانیت، همه چیز کماکان در مدار ماقبل انسانی.
نمیدانم منظور شاملو چه بود آنجا که میگفت: …همچنانکه سکوت آفتاب ظلمات است، سکوت آدمی اما، فقدان جهان و خداست… و ای کاش پیشتر اضافه میشد که ”غیبت فدا، فقدان آدمی است و انسان! در غیر اینصورت اگر انسان تنها ”تلاشی از پی زیستن” بود ”به رنجبارتر گونهای ابلهانه“ سفری بود از دهلیزهای خم اندر خم و پیچ در پیچ… از پی هیچ!
فدا و ایثار اوج آگاهی است، اوج آزادی است، اوج اراده و والاترین انتخاب است، فلذا برای فرزند انسان تنها تجلیگاه واقعی ”عشق“.
و از آنجایی که کشتهشدگان ما هم عاشقترین عاشقها بودند، در اوج انسانیت خود حامل خبر بزرگ ”پیروزی انسان“ بودند و در مسیر مداوم تاریخ از قلمرو ضرورت و اجبار به سوی آزادی و رهایی. نتیجه آنکه با این سرمایه انسانی که از سالهای شصت و شصت و هفت تا به امروز شاهد آن بودهایم تهدید و ارعابهای مهرههای ریز و درشت حکومتی به اعدام و سرکوب راه به جایی نخواهد برد.
صبح آزادی نزدیک است.
سعید ماسوری
دیماه ۱۳۹۹
زندان گوهردشت کرج
