آنان نقطه آغاز عشقشان صداقت بود

و خطوط سرخ فدا را امتداد دادند

ممتد و موازی

جوانان دانشجویی بودند که در نهضت آزادی فعالیت می کردند، اما با دستگیری و محاکمه سران و اعضای نهضت از جمله خود آنها در زندان به جمعبندی نشستند و به این نتیجه رسیدند که مبارزه سیاسی و رفورمیستی به پایان رسیده و پاسخ شرایط جامعه نیست.

تاریخ مبارزات مردم #ایران از مشروطه را مرور و جمعبندی کردند و دنبال راهی بودند تا بتوانند با غلبه بر ضعف های گذشته به مبارزه برای تحقق آرمانهای مردم ایران ادامه دهند.

نداشتن یک ایدئولوژی و تفکر و اندیشه انقلابی و راهنما، نداشتن سازمان و تشکیلات انقلابی، نداشتن کادرهای همه جانبه و حرفه ای برای مبارزه و قطبی بودن مبارزه، علمی نبودن مبارزه و … از جمله ضعف هایی بود که جمعبندی کردند و سازمانی نو بنیانگذاری کردند.

در شرایطی که ساواک بر همه جا سیطره خود را گسترانده بود به یارگیری و آموزش جوانان مستعد برای مبارزه پرداختند و صدها نفر را عضو گیری کردند. اما پس از شش سال کار و تلاش مستمر به چنگ ساواک افتادند.

شکنجه نتوانست آنها را مرعوب کند. در بیدادگاه پیام خود را به جامعه و بویژه جوانان آزادیخواه رساندند و با خون خود درختی را که کاشته بودند را آبیاری نمودند و درس صداقت و فدا کاری را معنی کردند.

حنیف نژاد بذر مبارزه را اینگونه افشاند:

دعوا نه بین با خدا و بی خدا بلکه بین استثمار کننده و استثمار شونده است.

این سر آغاز یک تفکر و برداشتی کاملا متفاوت و متضاد با برداشت مرسوم از اسلام و مسلمانی بود. حکومت شاه با زندان و شکنجه و اعدام و تبلیعات شیطان سازی نتوانست ریشه درختی که حنیف نژاد و یارانش کاشته بودند را بخشکاند و از بین ببرد. خمینی و جانشینانش هم در ابعادی بیشتر و گسترده تر به شیطان سازی و زندان و شکنجه و اعدام مبادرت کردند اما این درخت تنومند تر و شاخ و برگش گسترده تر شد. منتظری در واکنش به قتل عام زندانیان سیاسی مجاهد در تابستان ۶۷ گفت «مجاهدین یک سنخ فکر هستند، با کشتن ترویج می شوند.» آری «انسانها می میرند ولی اندیشه ها باقی می مانند.» با کشتن نمی توان جلو یک اندیشه که رشد و بالندگی دارد و پاسخگوی نیاز جامعه است را گرفت.

«تحت شکنجه بودن، تیرباران شدن، در زیر سرنیزه جلادان جان دادن، سال‌ها در سلول زندان به سر بردن… متواری بودن، گرسنگی، فقر، خانه‌به‌دوشی و در عین جوانی و شادابی لباس ساده پوشیدن و به اندک ساختن، خانه و کاشانه را ترک گفتن، ترک زن و فرزند و عزیزان در راه هدفهای عالی انسانی… یک عصیانگر انقلابی را آبدیده می‌کند. . این‌که زمانه و شرایطش ما را در جهت پذیرش ایدئولوژی «شهادت انقلابی» رهنمون شده‌اند، بسیار خجسته است و خجستگی بیشتر آنگاه که چنین سیر شورانگیزی را پذیرا شویم».

اصغر بدیع‌زادگان بنیانگذار مقاومت صبورانه و سرسختانه در زیر شکنجه تا فراسوی طاقت و توان انسانی، مصداق بارز این جملهٔ نغز است که گفت:

«ارزش هر‌ کس در مبارزه به‌اندازه مایه‌یی است که در این راه می‌گذارد».

شهین بدیع‌زادگان خواهر کوچکتر اصغر بدیع‌زادگان درباره او می‌گوید:

«من همیشه اصغر را در حال مطالعه دیده بودم. همیشه کتابی همراهش بود، حتی در اتوبوس کتاب می‌خواند. گاهی وقتها دیده بودم که روزی ۲ تا ۳ساعت روی روزنامه‌های عصر کار می‌کرد و هر‌ روز به اخبار رادیوها گوش می‌داد. دیده بودم که ساعتها از وقتش را به مطالعه و فکر درباره قرآن مشغول بود و در جواب مادرم می‌گفت: «قرآن کتاب راهنمای عمل و کار است. چیزی نیست که لای جلد ترمه و مخمل بپیچیم و در تاقچه بگذاریم». هر چه می‌گذشت ما او را کمتر می‌دیدیم ولی همیشه پنجشنبه‌شب‌ها به‌خانه می‌آمد تا خودش را برای کوهنوری روز جمعه آماده کند».

«ملاقات کوتاهی در زندان قزل‌قلعه به من و مادرم دادند. او را بعد از شکنجه‌های وحشیانه از اوین به قزل‌قلعه آوردند تا ما او را ببینیم. این ملاقات در زمانی بود که شایعه شهادت او زیر شکنجه همه جا پیچیده بود. روز ۹آذر ۵۰ بود که وقتی من و مادرم وارد اتاق شدیم، دورتادور اتاق ساواکیها نشسته‌ بودند و ما بهت‌زده از وضعیت اصغر، فقط او را نگاه می‌کردیم. اصغر روی یک‌صندلی نشسته بود و در اثر تحمل شکنجه‌های وحشتناک موهایش تماماً سفید شده و چهره‌اش در فاصله چند ماه به ‌اندازه ۱۰سال پیر شده بود.

متن دفاعیه سعید محسن که در زندان روی برگ کاعذ سیگار نوشته است.

یک زندانی حق استفاده از کاغذ و قلم برای دفاع از خود نداشته است!

«تحت شکنجه بودن، تیرباران شدن، در زیر سرنیزه جلادان جان دادن، سال‌ها در سلول زندان به سر بردن… متواری بودن، گرسنگی، فقر، خانه‌به‌دوشی و در عین جوانی و شادابی لباس ساده پوشیدن و به اندک ساختن، خانه و کاشانه را ترک گفتن، ترک زن و فرزند و عزیزان در راه هدفهای عالی انسانی… یک عصیانگر انقلابی را آبدیده می‌کند. . این‌که زمانه و شرایطش ما را در جهت پذیرش ایدئولوژی «شهادت انقلابی» رهنمون شده‌اند، بسیار خجسته است و خجستگی بیشتر آنگاه که چنین سیر شورانگیزی را پذیرا شویم». از مقاله چشم انداز پر شور نوشته مهندس سعید محسن

نامه سعید محسن به خواهرش

«دلم می‌خواهد دنیایی به‌وجود آید که احساسات پاک و لطیف بشری جلوه نماید»

خواهرم! گفتی باز چیزی بنویسم و بر دفتر تو که از تراوشات پاک احساساتت و از قطعات زیبای دوستانت مرشح است، سطری بنگارم. قلمی به دستم دادی و خواستی که بر لوحه‌یی نقشی مصور کنم. ولی نمی‌دانم که با تو از چه سخن گویم. از دنیای دلدادگان، از فراق و جدایی، از نگاه معصوم دخترک زیبای دهاتی بر ‌لباس زرین آن پسرک هوسران شهری، یا از طبیعت زیبا و زیبایی‌های آن، ولی با تو من سخن از آن دنیایی می‌گویم که شاید در آن از همه‌جا سخن گفته باشم. از دنیایی که انسانها به‌خاطر سکه‌های زر و نقره شکم نمی‌درند و به‌خاطر خودکامی و خودخواهی، انسانها را به قید بندگی مقید نمی‌سازند. دنیایی که هوس‌ها بر‌ انسانها حکومت نمی‌کند، عشق‌ها به هوس‌ها آلوده نمی‌شود و زیبایی طبیعت را مصنوعات بشری محو نمی‌کند. کاخ ستمگران و ثروتمندان سنگدل، دل یتیمان گرسنه را آزرده نمی‌سازد، انسانها در نهاد واقعی متجلی می‌شوند، نه گرگی در لباس میش. می‌دانی، آزادی و مساوات و برابری تمام مزایای جاهلیت را محکوم می‌کند. می‌دانی، برای انسان سیاه ارزش انسانیت قائل است، دنیایی که شیفتگان تمدن مسخره‌آمیز قرن بیستم را محکوم می‌نماید؛ دنیایی که انسانها به همدیگر به چشم انسانیت می‌نگرند، نه چپاولگری و غارتگری چنگیزی را در لباس تمدن جلوه می‌دهند. مرزهای اقتصادی مشخص می‌کنند و در استعمار جدید خون ملتها را می‌مکند. آری از چنین تمدنی که نرون خونخوار شهر روم را روسپید کرده است، از این تمدنی که مکبث‌ها و چنگیزها در چپاولگری به گردش نمی‌رسند، بیزارم. دلم می‌خواهد دنیایی به‌وجود آید که احساسات پاک و لطیف بشری جلوه نماید و انسانیت تجلی کند و بشر همدیگر را به چشم برادری و برابری بنگرد. ارزش انسانها به فضیلت و کار آنها باشد».

حنیف نژاد در سحرگاه چهارم خرداد

صبح روز ۴خرداد ۱۳۵۱بود. گروهبان ساقی، رئیس زندان که از شکنجه‌گران قدیمی ساواک بود، به سلول من آمد. رنگ پریده و عصبی بود…گفت: امروز صحنه‌ای دیدم که تا عمر دارم فراموش نمی‌کنم. حدود ساعت ۴صبح بود. قرار بود حکم اعدام محمد حنیف‌نژاد و دوستانش اجرا بشود. من هم ناظر واقعه بودم. به اتفاق یک مأمور دیگر، به سلول حنیف‌نژاد رفتیم تا او را برای مراسم اعدام، به میدان تیر چیتگر ببریم. بیدار بود. ما را که دید گفت: «می‌دانم برای چه آمدید!». بعد هم رو به قبله ایستاد و با تلاوت آیاتی از قرآن، دستها را بالا برد و گفت:«خدایا، شاکرم به درگاهت. این توفیق را نصیبم کردی که در راه آرمانم شهید شوم». بعد همراه ما به راه افتاد. در طول راه تکبیرگویان، شکرگذاری می‌کرد و تا لحظه تیرباران، به اینکار ادامه داد. انگار به مراسم عروسی می‌رفت!».

سه شنبه ۴ خرداد ماه  ۱۴۰۰