معنی ضرورت یعنی الزام و بایستگی؛ ناچاری و ناگزیری از یک اقدام یا عمل که از پاسخ به آن گریزی نیست.
به عنوان مثال یک سال پیش ویروس همه گیر کرونا از ووهان چین شیوع پیدا کرد و ابتدا چین و سپس سراسر دنیا را درنوردید.
مقابله با این ویروس که هم جان شهروندان را می گرفت و هم زندگی و اقتصاد دنیا را فلج می کرد یک ضرورت ناگزیر بود. کشورهایی که بموقع دست به اقدامات لازم زدند موفق شدند هم از جان شهروندانشان حفاظت کنند هم زندگی و اقتصادشان متوقف نشود و فلج نگردد.
دانشمندان دست به کار شدند تا واکسن مقابله با این ویروس را کشف کنند و بسازند و شرکت های دارو سازی آن را تولید کنند. این تلاش نیاز به زمان داشت و نهایتا پس از چندین ماه موفق به کشف واکسن ضد کرونا شدند.
قرنطینه یک ضرورت بود که خود را به دولت هایی که در آغاز بهای اقتصادی مقابله با این ویروس را که در چین کشتار می کرد نمی خواستند بپردازند و فکر می کردند با اپیدمی گله ای و مبتلاشدن جامعه به این ویروس ولو اینکه تلفاتی هم داشته باشد می توان از شر این ویروس خلاص شد تحمیل کرد . این یک اشتباه فاحش بود ومجبور به قرنطینه های چند ماهه و تعطیلی اقتصادی شدند و بسیاری شرکت ها ورشکست میلیونها نفر بیکار و در هر کشوری هزاران نفر قربانی ویروس مرگبار کرونا شدند.
یکی از دلایل شکست ترامپ در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا ویروس کرونا بود که وی آن را جدی نگرفت و اقدام لازم برای مقابله با آن نکرد.
بنابر این قرنطینه؛ رعایت فاصله گذاری و ماسک زدن و کشف واکسن کرونا و واکسینه کردن جامعه یک ضرورت عاجل بوده و هست که امروزه ما شاهد آن هستیم.
اکنون با توجه به این مثال برای فهم پاسخ به یک ضرورت برگردیم به ضرورت قیام و مبارزه و مثالهایی تاریخی در این رابطه بیاوریم.
در زمان دولت ملی دکتر محمد مصدق که مورد تحریم استعمار قرار گرفته بود و با خرید اوراق قرضه امورات اقتصادی را حل می کرد. حزب توده که بزرگترین حزب سیاسی ایران و خاورمیانه بود و عموم روشنفکران آن زمان عضو یا هوادار این حزب بودند و صدها افسر نظامی در اختیار داشت. به جای منافع ملی ایران منافع روسیه را نمایندگی می کرد و به جای حمایت از مصدق علیه مصدق راهپیمایی برگزار می کرد. در جریان کودتای ۲۸مرداد که با بهانه خطر روسیه و جلوگیری از نفوذ روسیه عملی شد، به دلیل وابسته بودن این حزب در برابر کودتاچیان هیچ اقدامی نکرد و به مقاومت و مقابله با کودتا که یک ضرورت بود اقدام نکرد. مهر خیانت بر پیشانی اش خورد و خود هم مورد سرکوب قرار گرفت و سران این حزب یا دستگیر و زندانی شدند و یا فرار را بر قرار ترجیح دادند. این بی عملی و خیانت یاس و نومیدی در جامعه پراکند و سرنوشت رقت باری پیدا کرد و برای همیشه رفوزه شد.

ضرورت مبارزه برای براندازی رژیم شاه
در سالهای ۳۸ تا ۴۲ دوره ای بود که مبارزات پارلمانتاریستی در جریان بود و احزابی مانند جبهه ملی و نهضت آزادی فعالیت می کردند و بسیاری از جوانان مبارز آن زمان عضو یا هوادار این جریانهای سیاسی بودند. اما با دستگیری و محاکمه رهبران و اعضای این جزیانها این روش از مبارزه به بن بست رسید و باصطلاح حرکت های رفرمیستی شکست خوردند. مهدی بازرگان در دادگاه رژیم شاه گفت ما آخرین گروهی هستیم که به زبان قانون با شما حرف می زنیم. یعنی این که از این پس روش مبارزه تغییر خواهد کرد. همینطور هم شد جوانانی که شاهد این شرایط بودند و در بطن آن قرار داشتند روش براندازی که حکومت به جامعه تحمیل کرده بود را در پیش گرفتند و سازمان مجاهدین و سازمان چریکهای فدایی و گروه فلسطین و شریف زاده و … تشکیل شدند که مشی مسلحانه برای براندازی را پیشه کردند.
یاد آوری می شود که هر کسی و هرجریان سیاسی ابتدا دنبال راهها و روشهای کم هزینه برای پیشبرد اهدافی که دارد می باشد مگر اینکه ممکن نباشد و مجبور شود دنبال راهی پر هزینه برود. در مبارزه اگر امکان مبارزه به روش مسالمت آمیز باشد بسیار به صرفه تر است و طیف های بیشتری می توانند در آن مشارکت داشته باشند. اما این حکومتهای دیکتاتوری هستند که روش مبارزه را به نیروهای مخالف تحمیل می کنند و درچنین شرایطی گریزی از پاسخ صحیح و سنگین و پرهزینه نیست.

رژیم شاه با از دور خارج کردن احزابی که مبارزه قانونی می کردند و رفرمیست بودند و نه برانداز و سرنگونی طلب مبارزه و قیام مسلحانه را به جامعه و مخالفین تحمیل کرد. فاصله بین آغازمبارزه مسلحانه چریکی در سیاهکل در ۱۹ بهمن ۱۳۴۹ تا قیام و انقلاب بهمن ۱۳۵۷ هفت سال است و رژیمی که ژاندارم منطقه بود با یک قیام و انقلاب اجتماعی سرنگون شد. این انقلاب به دلیل دیکتاتوری طولانی شاه و عدم آگاهی توده های مردمی که دیکتاتوری وابسته شاه را نمی خواستند ولی نمیدانستند چه بخواهند و ضعفی که در رهبری داشت ملاخور شد و دو سال و نیم بعد دو باره یک دیکتاتوری در هیبت عبا و عمامه خود را نمایاند.
۳۰ خرداد وضرورت مبارزه برای براندازی دیکتاتوری ولایت فقیه

۳۰ خرداد ۱۳۶۰ یک سرفصل برای جامعه و همه نیروهای سیاسی بود. بزرگترین سازمان سیاسی وقت (سازمان مجاهدین خلق ایران) در برابر یک ضرورت و یک آزمون تاریخی قرار گرفت. تسلیم وتن دادن به دیکتاتوری خمینی؛ سیاسی کاری و توجیه کاری یا قیام و مقاومت در برابر خمینی؟ بود و نبود مجاهدین و دیگر جریانهای سیاسی در برابر این پرسش قرار گرفته بود که چه باید کرد؟ مجاهدین پس از سلسله تظاهراتهای موضعی خود را برای یک تظاهرات بزرگ مسالمت آمیز آماده کردند و در روز ۳۰ خرداد بیش از نیم میلیون نفر را به خیابانهای تهران آوردند و به سمت جماران راهپیمایی کردند. این تظاهرات به دستور خمینی و توسط پاسداران به گلوله بسته شد و پایان دوره فعالیت سیاسی مسالمت آمیز به پایان رسید و از فردای ۳۰ خرداد براندازی و ضرورت قیام مسلحانه برای براندازی پیش پای مجاهدین و دیگر جریانهای سیاسی قرار گرفت. این تاریخ نقطه آغاز براندازی است که اکنون ۴۰ سال از آن می گذرد.
در این ۴۰ سال تنها یک نیرو بر این ضرورت تاکید نموده و شاهراه سرنگونی را با گامهای استوار و پیکری خونین و شرحه شرحه در کنترل داشته و آن را می پیموده است.
کسانی که نتوانستند به این ضرورت پاسخ دهند و یا قوانین و اصول حاکم بر مبارزه (اعتقاد به براندازی و مبارزه برای آن و وحدت و اتحاد با نیروهای برانداز بویژه نیروی اصلی را ) رعایت نکردند بطور طبیعی یا از دور مبارزه خارج شدند و یا دچار انشعاب و بریدگی شدند. زیرا مبارزه قانونمد است و تخطی از آن نقض اصول مبارزه مجازات درونی و باصطلاح اتو دینامیک دارد. اکنون نمایش انتخابات قلابی و رد صلاحیت و حذف بخشی از رژیم توسط خامنه ای و سیاست انقباض و یکپایه کردن رژیمش با آوردن رئیسی جلاد برای سرکوب قیام و براندازان همه کسانی که به بیراهه رفتن و اکنون به واقعیت براندازی رسیده اند را در برابر ضرورت براندازی و نقطه آغاز آن و نیروی اصلی برانداز والزامات براندازی قرار می دهد. عملی کردن شعار براندازی و اتحاد و همبستگی و اتحاد نیروهای برانداز از الزامات براندازی است. پاسخ صادقانه و مسئولانه به آن آنها را در جبهه خلق و در کنار مجاهدین و کانونهای شورشی و دیگر نیروهای برانداز و سرنگونی طلب قرار می دهد و طفره رفتن از آن آنها را طرد و به جبهه ضد خلق و ضد آزادی و زائده هایی رژیم تبدیل می کند. هرکس مدعی براندازی باشد ولی در عمل نیروی اصلی برانداز را انکار کند و یا علیه آن موضع بگیرد و فعالیت کند و تبلیغات شیطان سازی رژیم را علیه آن تکرار کند. آگاهانه یا نا آگاهانه علیه جبهه نیروهای برانداز عمل می کند و آب به آسیاب دشمن می ریزد.
فصل مشترک جبهه خلق، تعارض وتضاد آشتی‌ناپذیر با دیکتاتوری ولایت‌فقیه و غصب حاکمیت مردم ایران است. استراتژی سرنگونی از همین جا حقانیت و ضرورت پیدا می‌کند.
«جبهه خلق» یا «جبهه مردم ایران»، به‌معنی علمی دربرگیرنده تمام طبقات و اقشار و جریانها و نیروها و افراد ایرانی است که خواستار تغییر و سرنگونی دیکتاتوری ولایت‌فقیه و برقراری دموکراسی، و در یک کلام، خواستار حاکمیت جمهور مردم ایران هستند.
«جبهه خلق» یا «جبهه مردم ایران»، دربرگیرنده مجموعه نیروهایی است که مشترکاً تحت ستم و سرکوب رژیم ضدبشری ولایت‌فقیه قرار دارند و به همین خاطر می‌توانند به‌طور مشترک و همبسته و متحد در سرنگونی این رژیم شرکت و آن را محقق کنند» نقل از کتاب استراتژی قیام و سرنگونی
در همین رابطه شورای ملی مقاومت ایران نزدیک به دو دهه است که طرح جبهه همبستگی ملی را ارائه و پیشنهاد کرده است که عبارت است از: اعتقاد به سرنگونی – جمهوریخواهی و جدایی دین از دولت.

ادمین بگونه

جمعه ۷ خرداد ماه ۱۴۰۰