گفته بودی روزی:
که غریب است دلت در وطنت
و تنم لرزیدش
بغض شومی که گلوگاهم بست
نفسم سخت گرفت
بختک منحوسی، صاف بر سینه نشست
ناله کردم با درد:
تو غریب است دلت در وطنت
تن من هم وطنت
سینه‌ام را بشکاف
نای شرمندگی آبان است
انعقاد نفس و حرمان است
سوگ خاور به تموز خونین
انفجار جان است…
درد هفتاد و دو ملت به دلم روییده
اشک ماتم زده افغانها، سوز کابل به هرات جانم
بغض میسوزد و جان میگیرد
همدلم با دل تو…
در وطن خویش غریب
بزدای اشکم را
میزدایم اشکت
وقت عصیان مقدس موسم طغیانم
دست بردار زغم
دست بفشار به ماشه تا مسلسل بدمد رگبارم
سر ضحاک به تهران شانه‌اش در کابل
دم و دستش به عراق و بیروت
سایه‌اش در نفس عقرب جراره باورکش هر حرمانم
وقت بر سر زدن و وااای مصیبت گفتن نیست
موسم طغیانم
برخیز هم غصه من همدردم
موعد کشتن ضحاک و نجات جانم
وطنت یا وطنم
سینه من سپرت
برخروشیم به کینه دل خصم
سر ضحاک بکوبیم به سنگ
تا نگویی و نگویم دیگر
که غریب است دلم در وطنم…..

سه شنبه ۲۶مرداد ۱۴۰۰