اظهارات محسنی اژهای، رئیس دستگاه قضایی خامنهای، در ۲۴دیماه ۱۴۰۴، بیش از آنکه تجلی اقتدار قضایی باشد، سندی از «وحشت ساختاری» و بنبست راهبردی نظامی است که ثانیهها را علیه خود میبیند. هشدار او مبنی بر ضرورت «تعجیل در سرکوب» و اینکه «اگر دیر شود، اثر نخواهد داشت»، ترجمان دقیق اضطراب رانندهای است که ترمز بریده و در آستانهٔ پرتگاه، با فریاد هیستریک، سعی در پنهان کردن استیصال خویش دارد.
منطق اژهای؛ مسابقهٔ اعدام با عقربههای زمان
وقتی اژهای فریاد میزند که «اگر میخواهیم کاری بکنیم سریع باید بکنیم!»، او در واقع بر پیروزی «ارادهٔ معطوف به تغییر مردم» بر «ماشین سرکوب» اعتراف میکند. این «منطق ثانیهها» نشاندهندهٔ آن است که حاکمیت دریافته است بازدارندگی ابزارهای سنتی وحشت (مانند اعدام و شکنجه) به پایان رسیده است. حاکمیتی که زمانی با طناب دار، سکوت میخرید، اکنون در وضعیتی قرار گرفته که حتی اعدام نیز دیگر کارکرد «تولید ترس» ندارد، بلکه تنها به «انبار باروت خشم اجتماعی» دامن میزند.
این نه قاطعیت، بلکه «جنون ناشی از وحشت» است. اژهای با زبان بیزبانی فاش میکند که اگر امروز خون نریزند، فردا توسط سیلاب قیام شسته خواهند شد. این تلاش برای مقصر جلوه دادن قربانیان و انتساب خشونت به مردم، دقیقاً همان مسیری است که دیکتاتورهایی نظیر بشار اسد در روزهای آغازین فروپاشی پیمودند؛ مسیری که در آن «سرکوب» نه برای پیروزی، بلکه برای تعویق لحظهٔ سقوط انجام میشود.
سندرم سوریه؛ اعتراف به پوسیدگی درونی
همزمان با لرزههای لایهٔ فوقانی قدرت، اظهارات صباغیان بافقی در مجلس رژیم، بعد دیگری از این وارفتگی را برملا میکند. او با شبیهسازی نظام ولایت فقیه به روزهای آخر بشار اسد، ناخواسته اعتراف میکند که حاکمیت از درون پوکیده است. سوریه شدن، در قاموس این کارگزاران، نه بهمعنای جنگ خارجی، بلکه بهمعنای «فروپاشی همبستگی درونی» و تبدیل شدن نظام به لاشهای است که تنها با زور اسلحه سر پا ایستاده است.
او هشدار میدهد که «شیب تندتر اتفاقات» در راه است. این اعتراف نشان میدهد که حتی در درون کادرهای وفادار به خامنهای نیز این باور ریشه دوانده که گلوله و گاز اشکآور دیگر کارگر نیست. جامعهیی که زیر خط فقر، تحقیر و زندان هل داده شده، به نقطهٔ «بیبازگشت هستیشناختی» رسیده است؛ نقطهای که در آن «ترس از مرگ» در برابر «میل به آزادی» رنگ میبازد.
انفجار بزرگ؛ وقتی طنابهای دار جهت عوض میکنند
واقعیت میدانی ایران در زمستان ۱۴۰۴ حکایت از یک «تغییر فاز» بنیادین دارد. اگر زمانی نظام با دادگاههای نمایشی و اعترافات اجباری، افکار عمومی را مرعوب میکرد، امروز این ابزارها تنها به مضحکهای تبدیل شدهاند که خشم عمومی را رادیکالتر میکنند. باروت خشم اجتماعی به مرحلهٔ فوق بحرانی رسیده و اژهای، در مقام جلاد هراسانی که از سایهٔ خویش میترسد، نیک میداند که جرقهها زده شده است.
ترجمه سیاسی وضعیت کنونی ساده است: وقتی انفجار بزرگ رخ دهد، هیچ دیوار بتنی و هیچ جوخهٔ اعدامی نجاتبخش نخواهد بود. نظام ولایت فقیه، برخلاف ادعاهای مکررش، دیگر نه یک «نظام مقتدر»، بلکه سازهای وارفته است که در انتظار ضربهٔ نهایی قیام بهسر میبرد. طنابهایی که امروز اژهای برای گردن جوانان میبافد، در منطق دیالکتیکی تاریخ، بهزودی جهت عوض کرده و گریبانگیر عاملان این جنایات خواهد شد. آنروز، نه تاک میماند و نه تاکنشان؛ تنها حقیقت سخت سقوط بر جای خواهد ماند.
