قیام خونین دی‌ماه ۱۴۰۴ را نمی‌توان صرفاً یک انفجار اعتراضی یا واکنشی مقطعی به بحران‌های انباشته‌ی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دانست. این قیام، هم‌زمان دو واقعیت بنیادین را عریان کرد:

نخست، بلوغ شرایط عینی جامعه‌ی ایران برای یک انقلاب اجتماعی بزرگ؛

و دوم، پایان‌یافتن اعتبار بخش بزرگی از استراتژی‌ها و راه‌حل‌هایی که طی دهه‌ها به‌عنوان مسیرهای بدیل تغییر تبلیغ و بازتولید می‌شدند.

گستره‌ی جغرافیایی قیام، تنوع طبقاتی شرکت‌کنندگان و عبور آشکار مردم از آستانه‌ی ترس، پیام روشنی به داخل و خارج از کشور مخابره کرد: جامعه‌ی ایران دیگر در موقعیت «اصلاح‌پذیری» یا «انتظار برای تغییر از بالا» قرار ندارد. مردم با حضور میلیونی و رادیکال خود در خیابان‌ها نشان دادند که مسئله‌ی اصلی، نه تغییر سیاست‌ها یا جابه‌جایی چهره‌ها، بلکه تغییر قدرت و درهم‌شکستن سپاه جنایت و چپاول پاسداران و کلیت نظم حاکم است.

قیام و پایان توهم‌ها

کشتار خونین هزاران تن از معترضان، صرفاً نشانه‌ی سبعیت و ماهیت سرکوبگر رژیم نبود؛ این سرکوب عریان، هم‌زمان مهر پایانی بود بر مجموعه‌ای از توهمات سیاسی که از فردای سی خرداد ۱۳۶۰ تا امروز، به اشکال مختلف، تبلیغ و بازتولید شده‌اند:

توهم اصلاح از درون ساختار قدرت؛

توهم گذار مسالمت‌آمیز بدون درهم‌شکستن ماشین سرکوب؛

و توهم اتکا به فشار، حمایت یا مداخله‌ی خارجی برای تحقق آزادی و دموکراسی.

تجربه‌ی تاریخی ایران و جهان بار دیگر نشان داد که قدرت‌های خارجی نه حامل آزادی، بلکه پیگیر منافع اقتصادی، ژئوپولیتیک و استراتژیک خود هستند. هیچ پروژه‌ی دموکراتیکی از دل مهندسی بیرونی و وابستگی سیاسی زاده نشده است. آزادی، اگر قرار است واقعی و پایدار باشد، تنها می‌تواند محصول کنش آگاهانه، مستقل و سازمان‌یافته‌ی جامعه‌ی تحت ستم باشد.

سرنگونی قهرآمیز؛ نه انتخاب، بلکه اجبار تاریخی

وقتی رژیمی با زبان گلوله، زندان، شکنجه و قتل‌عام با جامعه سخن می‌گوید، انتظار پاسخ صرفاً مسالمت‌آمیز، نه اخلاقی‌تر، بلکه غیرواقع‌گرایانه و گمراه‌کننده است.

سرنگونی سازمان‌یافته و قهرآمیز ـ در معنای انقلابی آن ـ نه عملی ماجراجویانه و نه به معنای نفی دیگر اشکال مبارزه برای تسریع امر سرنگونی، بلکه پذیرش یک واقعیت تلخ تاریخی است:

قدرتی که با خشونت عریان حفظ می‌شود، بدون درهم‌شکستن انحصار خشونت، داوطلبانه کنار نخواهد رفت.

از این‌رو، سرنگونی به‌مثابه‌ی یک ضرورت تاریخی، مستلزم سازماندهی، تشکیلات، استراتژی، تجربه، آموزش و انباشت آگاهی است؛ و بیش از هر چیز، تکیه بر عزم و اراده‌ی جمعی جامعه و رادیکالیسم نهفته در قیام. هیچ نیروی نجات‌بخش بیرونی و هیچ «منجی تاریخی» قرار نیست این مسیر را به‌جای مردم طی کند.

تهدید موازی: بازتولید استبداد در شکلی دیگر

با این‌حال، تجربه‌ی قیام‌های ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ نشان داد که خطر فقط از سوی رژیم حاکم به عنوان دشمن اصلی نمی‌آید. یک تهدید جدی و هم‌زمان، تلاش برای مصادره، انحراف و تفرقه‌افکنی در مسیر سرنگونی است؛ تهدیدی که خود را در قالب بازتولید پروژه‌ی سلطنت و نوستالژی استبداد گذشته بازنمایی می‌کند—پروژه‌ای که سود نهایی آن، تداوم یا بازتولید نظم استبدادی و در نهایت، به نفع رژیم حاکم است.

پروژه‌ی سلطنت، نه آلترناتیوی برای آزادی، بلکه کارت بازی رژیم برای مقابله با قیام از یک سو و شکلی دیگر از انکار حاکمیت مردم از سوی دیگر است. این پروژه می‌کوشد انرژی رهایی‌بخش قیام را به عقب، به تاریخ مصرف‌شده‌ی قدرت موروثی، اقتدارگرایی و وابستگی سیاسی بازگرداند. خطر آن، نه فقط در بازگشت یک فرد یا خاندان، بلکه در شکستن وحدت نیروهای سرنگونی‌طلب و تحریف افق انقلاب اجتماعی نهفته است.

با این‌وجود، مقابله با این تهدید نباید به وسواس یا بزرگ‌نمایی آن منجر شود. تمرکز افراطی بر سلطنت‌طلبی می‌تواند خود به حاشیه‌رفتن تضاد اصلی با دیکتاتوری حاکم و تضعیف جبهه‌ی سرنگونی بینجامد.

ضرورت جبهه‌ی میدانی نیروهای آزادی‌خواه

پاسخ به این وضعیت پیچیده، نه در حذف اختلافات نظری، بلکه در شکل‌دادن به یک وحدت میدانی است:

جبهه‌ای از نیروهای آزادی‌خواه، ضد دیکتاتوری و سرنگونی‌طلب که بر حداقل‌های روشن و غیرقابل‌مذاکره توافق دارند:

نه شاه، نه شیخ؛

نه استبداد مذهبی، نه استبداد موروثی؛

و اتکا به نیروی مردم به‌عنوان تنها منبع مشروع قدرت.

چنین جبهه‌ای، نه یک ائتلاف صوری رسانه‌ای و نه پروژه‌ای از بالا، بلکه برآمده از میدان واقعی مبارزه و قیام است؛ جایی که معیار، هزینه‌دادن، پایداری، پیوند ارگانیک با جامعه و پاسخ‌گویی در برابر خون‌هایی است که کوچه‌به‌کوچه و شهر‌به‌شهر ایران را رنگین کرده‌اند، نه نام‌ها، عناوین و برندهای سیاسی.

هر نیرویی که خود را ضد دیکتاتوری و همراه با مردم، همراه و همگام با قیام و در مسیر انقلاب برای سرنگونی می‌داند، و در برابر این خون‌ها مسئول و متعهد است، پاسخ‌دادن به این ضرورت تاریخی را که رعایت اصول مبارزه است، وظیفه‌ی بی‌واسطه‌ی خود می‌داند.

قیام خونین دی‌ماه ۱۴۰۴ را نمی‌توان صرفاً یک انفجار اعتراضی یا واکنشی مقطعی به بحران‌های انباشته‌ی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی دانست. این قیام، هم‌زمان دو واقعیت بنیادین را عریان کرد:

نخست، بلوغ شرایط عینی جامعه‌ی ایران برای یک انقلاب اجتماعی بزرگ؛

و دوم، پایان‌یافتن اعتبار بخش بزرگی از استراتژی‌ها و راه‌حل‌هایی که طی دهه‌ها به‌عنوان مسیرهای بدیل تغییر تبلیغ و بازتولید می‌شدند.

گستره‌ی جغرافیایی قیام، تنوع طبقاتی شرکت‌کنندگان و عبور آشکار مردم از آستانه‌ی ترس، پیام روشنی به داخل و خارج از کشور مخابره کرد: جامعه‌ی ایران دیگر در موقعیت «اصلاح‌پذیری» یا «انتظار برای تغییر از بالا» قرار ندارد. مردم با حضور میلیونی و رادیکال خود در خیابان‌ها نشان دادند که مسئله‌ی اصلی، نه تغییر سیاست‌ها یا جابه‌جایی چهره‌ها، بلکه تغییر قدرت و درهم‌شکستن سپاه جنایت و چپاول پاسداران و کلیت نظم حاکم است.

قیام و پایان توهم‌ها

کشتار خونین هزاران تن از معترضان، صرفاً نشانه‌ی سبعیت و ماهیت سرکوبگر رژیم نبود؛ این سرکوب عریان، هم‌زمان مهر پایانی بود بر مجموعه‌ای از توهمات سیاسی که از فردای سی خرداد ۱۳۶۰ تا امروز، به اشکال مختلف، تبلیغ و بازتولید شده‌اند:

توهم اصلاح از درون ساختار قدرت؛

توهم گذار مسالمت‌آمیز بدون درهم‌شکستن ماشین سرکوب؛

و توهم اتکا به فشار، حمایت یا مداخله‌ی خارجی برای تحقق آزادی و دموکراسی.

تجربه‌ی تاریخی ایران و جهان بار دیگر نشان داد که قدرت‌های خارجی نه حامل آزادی، بلکه پیگیر منافع اقتصادی، ژئوپولیتیک و استراتژیک خود هستند. هیچ پروژه‌ی دموکراتیکی از دل مهندسی بیرونی و وابستگی سیاسی زاده نشده است. آزادی، اگر قرار است واقعی و پایدار باشد، تنها می‌تواند محصول کنش آگاهانه، مستقل و سازمان‌یافته‌ی جامعه‌ی تحت ستم باشد.

سرنگونی قهرآمیز؛ نه انتخاب، بلکه اجبار تاریخی

وقتی رژیمی با زبان گلوله، زندان، شکنجه و قتل‌عام با جامعه سخن می‌گوید، انتظار پاسخ صرفاً مسالمت‌آمیز، نه اخلاقی‌تر، بلکه غیرواقع‌گرایانه و گمراه‌کننده است.

سرنگونی سازمان‌یافته و قهرآمیز ـ در معنای انقلابی آن ـ نه عملی ماجراجویانه و نه به معنای نفی دیگر اشکال مبارزه برای تسریع امر سرنگونی، بلکه پذیرش یک واقعیت تلخ تاریخی است:

قدرتی که با خشونت عریان حفظ می‌شود، بدون درهم‌شکستن انحصار خشونت، داوطلبانه کنار نخواهد رفت.

از این‌رو، سرنگونی به‌مثابه‌ی یک ضرورت تاریخی، مستلزم سازماندهی، تشکیلات، استراتژی، تجربه، آموزش و انباشت آگاهی است؛ و بیش از هر چیز، تکیه بر عزم و اراده‌ی جمعی جامعه و رادیکالیسم نهفته در قیام. هیچ نیروی نجات‌بخش بیرونی و هیچ «منجی تاریخی» قرار نیست این مسیر را به‌جای مردم طی کند.

تهدید موازی: بازتولید استبداد در شکلی دیگر

با این‌حال، تجربه‌ی قیام‌های ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ نشان داد که خطر فقط از سوی رژیم حاکم به عنوان دشمن اصلی نمی‌آید. یک تهدید جدی و هم‌زمان، تلاش برای مصادره، انحراف و تفرقه‌افکنی در مسیر سرنگونی است؛ تهدیدی که خود را در قالب بازتولید پروژه‌ی سلطنت و نوستالژی استبداد گذشته بازنمایی می‌کند—پروژه‌ای که سود نهایی آن، تداوم یا بازتولید نظم استبدادی و در نهایت، به نفع رژیم حاکم است.

پروژه‌ی سلطنت، نه آلترناتیوی برای آزادی، بلکه کارت بازی رژیم برای مقابله با قیام از یک سو و شکلی دیگر از انکار حاکمیت مردم از سوی دیگر است. این پروژه می‌کوشد انرژی رهایی‌بخش قیام را به عقب، به تاریخ مصرف‌شده‌ی قدرت موروثی، اقتدارگرایی و وابستگی سیاسی بازگرداند. خطر آن، نه فقط در بازگشت یک فرد یا خاندان، بلکه در شکستن وحدت نیروهای سرنگونی‌طلب و تحریف افق انقلاب اجتماعی نهفته است.

با این‌وجود، مقابله با این تهدید نباید به وسواس یا بزرگ‌نمایی آن منجر شود. تمرکز افراطی بر سلطنت‌طلبی می‌تواند خود به حاشیه‌رفتن تضاد اصلی با دیکتاتوری حاکم و تضعیف جبهه‌ی سرنگونی بینجامد.

ضرورت جبهه‌ی میدانی نیروهای آزادی‌خواه

پاسخ به این وضعیت پیچیده، نه در حذف اختلافات نظری، بلکه در شکل‌دادن به یک وحدت میدانی است:

جبهه‌ای از نیروهای آزادی‌خواه، ضد دیکتاتوری و سرنگونی‌طلب که بر حداقل‌های روشن و غیرقابل‌مذاکره توافق دارند:

نه شاه، نه شیخ؛

نه استبداد مذهبی، نه استبداد موروثی؛

و اتکا به نیروی مردم به‌عنوان تنها منبع مشروع قدرت.

چنین جبهه‌ای، نه یک ائتلاف صوری رسانه‌ای و نه پروژه‌ای از بالا، بلکه برآمده از میدان واقعی مبارزه و قیام است؛ جایی که معیار، هزینه‌دادن، پایداری، پیوند ارگانیک با جامعه و پاسخ‌گویی در برابر خون‌هایی است که کوچه‌به‌کوچه و شهر‌به‌شهر ایران را رنگین کرده‌اند، نه نام‌ها، عناوین و برندهای سیاسی.

هر نیرویی که خود را ضد دیکتاتوری و همراه با مردم، همراه و همگام با قیام و در مسیر انقلاب برای سرنگونی می‌داند، و در برابر این خون‌ها مسئول و متعهد است، پاسخ‌دادن به این ضرورت تاریخی را که رعایت اصول مبارزه است، وظیفه‌ی بی‌واسطه‌ی خود می‌داند.

فرامرز .م ۷ بهمن ۱۴۰۴