1655950_273302226163357_779801723_n

دو-سه هفته ای که به آزادی ام از زندان مانده بود، تعدادی از دوستان روی ستونی که نزدیک تختم بود برایم روزشمار آزادی زدند، و دوسه نفرشان هر روز شعری رویش می نوشتند، یکی از روزها دیدم مهوش خانم شهریاری (محکوم به بیست سال زندان ) که از پنج سال پیش بدون یک روز مرخصی در زندان است، شعری را که خودش سروده بود بر کاغذ کوچکی، بر همین ستون چسباند… چقدر دردناک بود این شعر برایم… به او گفتم:خیلی زیبا اما خیلی غم انگیز است. نگاهم کرد، نگاهش پر از غم بود، پر از درد و رنجی عمیق…
مهوش خانم که شصت و چند سال دارد به خاطر مذهبش در زندان است. شعری که می گوید زندانی ها می آیند و می روند، و اما مهوش خانم و کسان دیگری از جمله فریبا کمال آبادی(او هم به بیست سال زندان محکوم شده) همچنان می مانند… این عکسی از شعر اوست، با دست خط خودش که روی ستون بند زنان اوین چسبانده بود:
غصه می خورند که می آیند،
خو می گیرند
می مانند
شادمانه می روند…
و
تو
همچنان نشسته ای
با قلمی در دست
و شعری
شاید برای هیچ کس

#شکنجه #سرکوب #تحقیر #ایران #قیام #فتنه #آزادی #عدالت #نابخشودنی #بگونه