سالی که رفت
ستاره ها را با خود برد
آری نورشان پا برجا است و من
گاهی در آن نور تاریکی را فراموش میکنم
اما با زخمی که در قلبم مانده چه کنم؟
آری میبینم
از زمین نور است که جوانه میزند
گرماست که میتابد
میدانم
ستاره پیش از رفتن
ریشه هایش را به سراسر زمین
دوانده بود
سلاخ با دشنه در دشت میدود
یک ریشه اینجا
یک ریشه آنجا
نور صد و هزاران برابر میشود
دلم برای سلاخ می سوزد
دلی که هنوز زخمی است
آری میدانم
که باز هم از این نور ستاره خواهد رویید
میدانم که باز هم ستاره خواهد رفت
به میهمانی جاودانگی
اما باز هم عروج هر ستاره
بر قلبم خنجری میزند
میدانم که باید زخم را دوخت
نور را آبیاری کرد
به ستاره ها پیوست
و زمین را روشن کرد…..
گل کو- سیزده فروردین 1393

