10407757_337981146361612_339478658075012794_n

10429478_337981426361584_4915003065519590909_n

 

10526084_337981546361572_4273641230615146392_n

10552353_337980969694963_577111831888676881_n

خلاصه ای از گزارش حکومتی جام جم :همین چند روز پیش، بیخ گوشمان، انسانی متولد شد که با ولادتش نه تنها بی‌هویتی، بی سرپناهی و بدسرپرستی، که درد خماری اعتیاد مادرزادی‌اش را نیز با خود یدک می‌کشد؛ جایی همین نزدیکی؛ در بیغوله‌‌های جنوب پایتخت.
تلفن همراهم زنگ می‌خورد … بیست دقیقه‌ای در بزرگراه‌های شهر سرگردانیم تا به بیغوله که نه، بیابانی که از وسط آن جاده‌ای دو بانده راهش را گم کرده، می‌رسیم. دوستِ دنبالِ دردسر، ماجرا را تعریف می‌کند و از نوزادی می‌گوید که چند روزی است در این گوشه از خاک به دنیا آمده و پدر و مادرش نامش را «معین» گذاشته‌اند. از اعتیاد پدر و مادرش می‌گوید و از شرایط بسیار بد زندگی معین در این بیابان.
جلوتر می‌رویم. از میان نخاله‌ و زباله‌ و خاک به هر سختی می‌گذریم و به آلونکی که از رنگ چرک‌مردش به درستی نمی‌توان جنس آن را حدس زد می‌رسیم. چند کفش زهوار در رفته جلوی آلونک جفت شده‌اند. دو پیرمرد که در حالت نشسته سرشان به سقف آلونک می‌خورد و هر دو همزمان نمی‌توانند در آنجا دراز بکشند، از دیدنمان شوکه می‌شوند. پیرمرد که در یک دستش کارد میوه خوری است و در دست دیگر پاکت سیگار قرمز دارد، رفیقمان را می‌شناسد و خوش و بش می‌کند.
سراغ معین و پدر و مادرش را می‌گیریم و مرد با گفتن این جمله که همین دور و برها هستند به کُپه مچاله‌ شده‌ای اشاره می‌کند که آرام در گوشه‌ آلونک دو متری افتاده. بلندش می‌کند و قربان صدقه‌اش می‌رود و با احتیاط او را به دست ما می‌دهد.
معین، نوزاد پسر، هراز گاهی پلک باز می‌کند ولی پیش از آن‌که بشود رنگ چشمانش را به درستی تشخیص داد، پلک‌های سنگینش روی هم می‌افتد؛ گرده‌های دوده‌ای که روی صورتش نشسته را کنار می‌زنیم ولی اوضاع وخیم‌تر از این حرف‌هاست. از هر گوشه پارچه‌ای که معین را در آن پیچانده‌اند، مورچه‌ای بیرون می‌زند… جرأت دست زدن به او را ندارم. دوستِ دنبالِ دردسر، یکی از بطری‌های آب را باز می‌کند و معین را که بیشتر شبیه چند پاره استخوان است روی دست می‌گیرد و پارچه کثیف پیچیده شده را باز می‌کند و آبی را که دیگر به هیچ وجه خنک نیست بر روی سر و تن معین می‌ریزد و او را می‌شوید. معین که حسابی سر حال آمده چشمانش را باز می‌کند.
از پیرمرد سن معین را می‌پرسم. دستانش را با حالتی خاص در هوا می‌چرخاند و می‌گوید: باورتان می‌شود؟ تقریباً یک ماه پیش وسط این بیابان و در همین آلونک به دنیا آمد، بدون دکتر. من همین‌جا بیرون آلونک نشسته بودم که پدرش معین را به دنیا آورد. او قبلاً در یک گاوداری کار می‌کرده. می‌دانید که زایمان گاو عین زایمان انسان است. مادر و پدرش با دست خالی او را به دنیا آوردند.
حرف‌های پیرمرد تمام نشده که زنی فریاد زنان از دور سر می‌رسد و شروع می‌کند به ناسزا گفتن… آرامَش می‌کنند… از سن و سال و اسم و رسمش می‌گوید؛ از خودش که 29 سال پیش جایی شبیه تربت جام یا شاید تربت حیدریه به دنیا آمده و امروز به او شیما می‌گویند… آشکارا از سرکشی سرزده ما به خانه و کاشانه‌اش دلخور است؛ نگاهمان نمی‌کند و خود را مشغول شیر دادن به معین می‌کند؛ از هر چند سوال به یکی جوابی می‌دهد.
با چهره‌ای بی‌خیال، از بچه‌های فامیلشان می‌گوید که معتاد به دنیا آمده‌اند و هیچ مشکلی هم نداشته‌اند. «شیما» که صورت چروکیده‌اش به هیچ وجه شبیه دختران 29 ساله نیست، کم‌تر حرف می‌زند و هنوز دلش با یکی ــ دو عکاسی که چند روز پیش به سراغش رفته‌ بودند و خلوتشان را به هم زده و او را حسابی کلافه‌اش کرده بودند، صاف نشده.
عکسی که از معین گرفته‌ایم را نشانش می‌دهیم؛ آنچنان سرِ ذوق می‌آید که انگار دنیا را به او داده‌اند و شروع می‌کند به ژست گرفتن جلوی لنز دوربین.
شوهرش ضایعات جمع کن است و خودش هم برای گذران زندگی و خرج اعتیادشان، گدایی هم می‌کرده است.
هوا گرم است و دیدن چهره معصوم معین که در یک ماه زندگی‌اش تنها طعم نشئگی و خماری را تجربه کرده، تحمل این فضا را سخت‌تر می‌کند. دستی به پوست لطیف گونه معین می‌کشم و با یک دعای کلیشه‌ای و آرزوی سلامت و خوشبختی معین، راه را به سمت ساختمان‌های بلند و چراغ‌های رنگی پایتخت کج می‌کنیم. در میان کلمات پیرمرد، گلایه‌اش از موش‌ها و موجودات موذی آن بیغوله، بدجوری تصور طعمه شدن معین برای این جانوران را در ذهن تداعی می‌کند. سعی می‌کنم ذهن را از این موضوع و حتی‌ احتمال فروش معین نیز منحرف کنم و به خودم بقبولانم که تنها مشکل معین نداشتن شناسنامه است و به زودی مشکل اعتیاد،‌ بی‌هویتی، والدین بدسرپرست، بی سرپناهی، سوءتغذیه و… او نیز حل می‌شود.