
زمستان سرد ۷۹ بود؛ در سلول باز شد و مامور چشم بند را به داخل پرتاب کرد؛ و گفت؛ دادگاه داری؛ چشم بند زدم و به راه افتادم؛ کجا؟ همه جا تاریک بود؛ عین کودک تلو تلو دیوار را گرفتم و فقط پاهای زندانبان را می دیدم ؛ انتهای راهرو ۲۰۹ در کوچکی بود که به بهداری قدیم اوین باز می شد؛ من به دستور مامور چشم بند را برداشتم؛ ۳ تا جنازه دیدم که با پارچه ی سفید پیچونده شده و روی زمین جلوی درب بهداری به ردیف پهن کرده بودن؛ یکی از آنها زن بود؛ از مامور سؤال کردم؛ گفت؛ اینها چند کارتن خواب هستند که مأمورین شهرداری صبح از توی خيابون جمع کرده اند! بعد یک نگاه زیر چشمی به من کرد و پوزخند موذیانه ی روی صورتش نشست؛ پوزخندی که اینک سال هاست ذهن مرا به خود مشغول کرده است؛ بعد ها فهمیدم این جنازه ها در واقع جنازه های انسان های است که بعد از اعدام برای تایید حکم مرگ به بهداری منتقل می شوند؛ و آن روز گویا روز اعدام بود؛ چقدر از خودم شرمنده شدم؛ و به خود گفتم چقدر کودکانه فکر کردی؛ و به سادگی حرف مامور را پذیرفتی؛ شاید زمانی که مامور به من پوزخند می زد در دلش گفته بود؛ چه آدم ساده اندیشی؛ ..
ولی واقعیت این است که ما به سادگی باور کردیم؛ آنچه که به ما عرضه شده روح تقدیس شده روحانیت بوده که برای نجات مردم از فقر آستین بالا زده است. اما باور های مردم در اندک زمانی به سرابی تاریک و تیره برای آزادی؛ عشق؛ عدالت و زندگی مبدل شد؛ سرابی که اینک تاریخ ملتم را گرفتار اوهام؛ دروغ؛ تزویر و رانت خواری کرده است؛ گرفتار اعدام؛ شکنجه و زندان؛ ما به سادگی باور کرده بودیم؛ و این باور کودکانه؛ فرزندانمان را به صلیب جلادان سپرد؛ صلیبی که هر بامداد در گذرگاه شهر بر پا می شود؛
و او همچنان به سادگی من پوزخند می زند.
پاورقی خاطرات خالدحردانی
#ایران #زندانی_سیاسی #خالد حردانی #اعدام #اوین#بگونه
