12046815_506995069460737_6998623549122926337_n

به ياد ايرج در رثای شاهرخ
جمعه ۲۸ شهريور ۱۳۶۰حوالي ساعت ۱۲ ظهر بود ، در شهر محل تولدم ، خرم آباد – لرستان ، در حاليکه مادر مشغول چنگ زدن گوشتي بود که قرار بود براي نهار کباب بشود ، من هم درحياط مشغول آماده کردن منقل و ذغال کباب بودم ….که صداي زنگ تلفن را شنيدم ، مثل همه بچه ها که دوست دارن تلفن را خودشان جواب بدهند…به طرف تلفن دويدم و گوشي را برداشتم …منزل ماسوري ؟؟ بله ، بفرمائيد !! از آنجاييکه صدايم هنوز بچه گانه بود …..خطابم کرد و گفت : من از بيمارستان زنگ ميزنم به پدر و مادرت بگو جسد » ايرج ماسوري » اينجا در سرد خانه است ، بيايند ببرند ! به هيچکس هم چيزي نگوييد ! و تلفن قطع شد …!هنوز بعد از ۳۴ سال ، وقتي اين مکالمه را بخاطر ميآورم ، دردي همچون تير در قلبم مي خلد و سراسر وجودم را پر از کينه و نفرت ميکند ….. مجاهديکه صداقت ، پاکي و انسانيت را اولين بار در او تجربه کردم و همچون عاشقي به او عشق مي ورزيدم تركيبي بود از فروتني ، تواضع، آگاهي و جسارت و ثابت قدم در پرداخت هزينه … مي خواستم عينا مثل او باشم، تا جاييکه ميخواستم حتي راه رفتنم هم شبيه او باشد ….حال بايد بپذيرم که به همين سادگي به چوبه دار بسته و تير بارانش کرده اند … و تازه به کسي هم چيزي نگوئيد !!! براي امثال من و ما که هنوز بيرحمي و شقاوت را درک نميکرديم و حد اکثر آن را در ساواک تصور کرده بوديم ، في الواقع ، باور نکردني بود … آخر همين دو روز پيش ( يعني چهارشنبه ۲۶ شهريور ۱۳۶۰) دستگيرش کرده ايد ، چگونه جمعه تيربارانش کرده ايد …؟؟؟ حتي يک دادگاه نمايشي (از نوع امروزين ) را هم نياز نديدند …هنوز ما جنايتکاري و شقاوت را با ساواک مترادف ميدانستيم …! محل زندان و تيرباران همان محل سابق ساواک شاه (حالا اطلاعات ) بود ، يک خيابان بالاتر ، که اين جلادان جديد رويش را براستي سفيد کرده بودند…..بطوريکه مادر ( به گويش لري داا ) موقع نماز صبح صداي گلوله ها را هم شنيده بود ، ولي نميدانست که فرزند وجگر گوشه اش را دارند تير باران ميکنند …!!! بعد هم با محاصره کردن خانه ، مانع بر گزاري مراسم شدند و تا سالها نه تنها اجازه گذاشتن يک سنگ قبر را هم نميدادند بلکه هر بار که سنگي ميگذاشتند با پتکهاي شقاوت خرد ميکردند … در سالگرد شهادتش ميخواستم مفصلتر از اين بنويسم ولي شهادت عزيزي ديگر…تواني برايم باقي نگذاشت ، اينباردر کنار خودم و در زندان ،» شاه رخي ، دريا دل ، کارگر زبان و» ستم سوز بيان » به اسم شاهرخ زماني…. که حقانيت، جسارت و دريا دلي اش ، نه در اين فضاي تسليم طلبي ومغازله که مدعيان روشنفکري وعقلانيت با سس اعتدال به راه انداخته اند، ( که درقرون وسطي هم ، هزار،هزار اعدام کردن را اعتدال و اصلاح و نرماليزاسيون نميگفتند ) بلکه در طلوعي ناگزير و آينده ايي ، نه جندان دور نمايان خواهد شد …. خوشا اين سرزمين و ميهنمان ايران که هيچگاه از چنين فرزندان برومند و قهرماني تهي نمانده است . درود بر اين قهرمانان نه فقط آزاديخواه که آزادي ستان …!
سعيد ماسوري ۲۸ شهريور ۱۳۹۴ زندان گوهردشت

‫#‏ایران‬ ‫#‏بگونه‬ ‫#‏شاهرخ_زمانی‬ ‫#‏سعید_ماسوری‬ ‫#‏زندانی_سیاسی‬