
جنگ قدرت
تحولات سیاسی دهه گذشته در ایران، بیش از هر زمان دیگری پرده از استراتژیهای بقای نیروهای تمامیتخواه برداشته است. در این میان، تحلیل رفتار جناحهای قدرت، بهویژه هسته مرکزی حکومت کنونی و جریانهای راست افراطی شاهپرست، بیانگر یک الگوی رفتاری مشترک است: بهرهبرداری از بحران، تنش و جنگ خارجی برای تثبیت یا بازپسگیری قدرت. مفهوم مرکزی این تحلیل، تمرکز بر نقش چهرههایی چون «مجتبی خامنهای» در ساختار ولایت فقیه و جریانهای موازی در طیف «شاهپرستان» است که حیات سیاسی خود را گرهخورده به شرایط بحرانی میبینند.
تنور جنگ و هژمونی «کینگمجتبی»
ساختار قدرت در نظام ولایت فقیه در سالهای اخیر بهوضوح مسیر جانشینی را هموار کرده است. در این پازل پیچیده، مجتبی خامنهای بهعنوان یکی از مهرههای اصلی پشت پرده، نیازمند ابزارهایی برای تضمین مشروعیت و هژمونی خود در دوران پسا-خامنهای است. تجمعات حکومتی سازمانیافته، تشییع جنازهٔ خامنهای با هیاهو و جنجال و نمایشهای خیابانی مربوط به آن با شعار «انتقام، انتقام»، سوختی برای گرم نگهداشتن تنور جنگ خارجی هستند.
این نمایشهای خونین و جنازهگردانیها، کارکردی دوسویه دارند:
داخلی: سرکوب هر گونه صدای منتقد و ایجاد فضای امنیتی شدید به بهانه «شرایط جنگی».
خارجی: تثبیت موقعیت مجتبی خامنهای بهعنوان ولیفقیه نو رسیده در بین باندهای حاکمیت از طریق دامنزدن به جنگ خارجی و ادامهٔ آن در منطقه.
واقعیت این است که ولیفقیه نورسیده مانند پدرش، برای حفظ بقای خود نیازمند یک «دشمنسازی دائمی» و «بحران مستمر» است. بدون وجود سایه جنگ، توجیه ناکارآمدیهای اقتصادی، فسادهای ساختاری و سرکوبهای اجتماعی غیرممکن خواهد بود. بنابراین، تنور جنگ دقیقاً همان جایی است که هژمونی مجتبی خامنهای در آن پخته و تثبیت میشود.
تشابه استراتژیک «بچهٔ خامنهای» و «بچهٔ شاه»
یکی از کلیدیترین نکات در تحلیل روانشناسی سیاسی نیروهای اقتدارگرا، شباهت بیچونوچرای استراتژیهای آنهاست. همانطور که وارث ولایت فقیه، آینده خود را در گرو باز تولید بحران و جنگ میبیند، بازماندگان نظام سلطنتی (بچه شاه) نیز از بسترهای مشابهی برای بازگشت به قدرت تغذیه میکنند.
اینان خوب میدانند که در یک فضای دموکراتیک، آرام، عقلانی و مبتنی بر صندوقهای رأی شفاف، شانس و آیندهای برای موجسواری ندارند. فضا باید غبارآلود، بحرانی و جنگی باشد تا «ناجیان خودخوانده» بتوانند ظهور کنند.
تحرکات و مواضع سالهای اخیر نشان میدهد که هر دو طیف، از ایجاد تقابلهای نظامی و تحریمهای کمرشکن استقبال پیشدستانه میکنند. تداوم سایه جنگ بر سر ایران، به هر دو جریان این فرصت را میدهد که خود را تنها گزینههای موجود معرفی کنند: یکی در قامت مدافع امنیت و دیگری در قامت منجی غربی. این یک همزیستی تاکتیکی بر بستر نابودی منافع ملی است.
بزرگترین قربانی بازی قدرتطلبان
بزرگترین قربانی این بازی موازی، مردم ایران و تمامیت ارضی کشور هستند. برای کسانی که هدف غاییشان کسب یا حفظ قدرت به هر قیمت است، شاخصهای رفاه، جان انسانها، نابودی زیرساختها و فروپاشی اقتصادی کشور کمترین اهمیتی ندارد.
اگر به کارنامه عملکرد شیخ و شاه بنگریم، یک ترجیعبند مشترک آشکار میشود: «سلطنت و ولایت و دیگر هیچ». هر بلایی که بر سر جامعه بیاید، از دید آنها تنها چالشهای جانبی در مسیر رسیدن به هدف اصلی یعنی تخت و منبر است. فقر مطلق، مهاجرت تودهیی نخبگان و نابودی زیستبوم ایران، همگی زیر سایه سنگین این جاهطلبی ذبح میشوند.
گذار واقعی و پایدار به سوی دموکراسی
آیندهٔ ایران نه در گرو برافروختن تنور جنگ ولایت فقیه است و نه در آرزوی بازگشت به استبداد گذشته. پروژه سیاسی مجتبی خامنهای برای تثبیت قدرت از طریق جنازهگردانی و شعارهای جنگطلبانه، دقیقاً همپوشانی کاملی با رویکرد جریانهای اقتدارگرای اپوزیسیون دارد که تغییر را از کانال جنگ و فروپاشی میجویند.
جامعهٔ آگاه ایران امروز به این درک رسیده است که برای نجات کشور، باید از این «بچهٔ شاه و بچهٔ شیخ» عبور کرد. هر دو جریان، آینده کشور را فدای بقای ساختارهای خودمحور خود میکنند. گذار واقعی و پایدار به سوی دموکراسی، نه از مسیر جنگطلبی و باز تولید دیکتاتوری، بلکه از نفی هر گونه مطلقگرایی (چه در لباس ولایت و چه در لوای سلطنت) و برقراری صلح، آزادی و حاکمیت جمهور مردم میگذرد.
افول عبرتانگیز بچهٔ شاه در افق واقعیتهای سیاسی ایران

افول عبرتانگیز بچهٔ شاه در افق واقعیتهای سیاسی ایران
در فضای پرشتاب رسانههای نوین، مرز میان «نماد تبلیغاتی» و «رهبر سیاسی» بیش از هر زمان دیگری مخدوش شده است. فرآیند تبدیل یک چهره موروثی به لیدر جریانهای عمیق اجتماعی، بدون پشتوانه تشکیلاتی و پایگاه بومی، جریانی است که بارها در تاریخ معاصر خاورمیانه آزمایش شده و به شکست انجامیده است. نشریه معتبر ایتالیایی «پانوراما» (Panorama) در گزارشی استراتژیک، به بررسی پدیده توهم بازگشت فرزند آخرین شاه ایران به هرم قدرت پرداخته و کنارهگیری سریع پسر آخرین شاه ایران از مرکز توجه را نشانهای بر این دانسته که تبدیل کردن یک نماد رسانهای به یک رهبر سیاسی تا چه اندازه خطرناک است؛ اقدامی روبنایی که امیدهای غرب را با واقعیت ملموس ایران درهم میآمیزد.
ناپدید شدن ناگهانی از صفحات اخبار و وزن واقعی سیاسی
این نشریهٔ ایتالیایی نوشته است. ماهها بود که مصاحبهها، همایشها، دیدارهای رسمی و حضور غلیظ رضا پهلوی در رسانهها، از نگاه بسیاری از ناظران غربی، او را به فردی تبدیل کرده بود که قرار است سقوط نظام ایران را رهبری کند. گویی سرنوشت ایران از پیش رقم خورده بود و فرزند آخرین شاه آماده بود میراث قدرت را در دست بگیرد. اما امروز او تقریباً از صفحات اخبار ناپدید شده است و این سکوت ناگهانی باید مایه تأمل و بازنگری عمیق تحلیلگران غربی باشد. واقعیت این است که از همان ابتدا نیز آشکار بود روایت ساختهشده پیرامون پهلوی، تا حد زیادی با وزن واقعی سیاسی و میزان نفوذ عملیاتی او در داخل کشور تناسبی نداشت.
شکست الگوهای کلاسیک رسانهای در برابر پیچیدگیهای جامعه ایران
طبق گزارش این نشریه، در هفتههای پرتنش جنگ اسراییل و آمریکا با نظام ایران، تقریباً این باور در محافل غربی شکل گرفته بود که ساختار سیاسی ایران در آستانه فروپاشی است و تنها کافی است برای «روز بعد» چهرهای شناختهشده پیدا شود. این همان الگوی خطرسازی است که بارها در تاریخ معاصر خاورمیانه (نظیر بحران عراق) دیده شده است: جستوجوی «فرد مناسب» برای قرار دادن در برابر حکومت وقت.
اما تاریخ تحولات اجتماعی نشان داده است که تغییر حکومتها در همایشهای بینالمللی ساخته نمیشوند و از دل کارزارهای رسانهای و روابط عمومی بهوجود نمیآیند. چنین تحولاتی به حمایت گسترده داخلی، ساختاری سازمانیافته، طبقهای از مدیران کارآمد و مشروعیتی نیاز دارند که به هیچ عنوان نمیتواند از خارج از کشور تأمین یا تزریق شود.
تمایز بنیادین میان مخالفت با نظام و طرفداری از پهلوی
پانورما میافزاید یکی از خطاهای محاسباتی برجسته غربیها، یکسانانگاری هر گونه اعتراض داخلی با پادشاهیخواهی است. مخالف نظام ایران بودن، الزاماً بهمعنای طرفداری از پهلوی نیست. این تمایز حیاتی، در بسیاری از تحلیلهای ژورنالیستی غربی کاملاً نادیده گرفته شده است. به نظر میرسد که بار دیگر، روایتی ساده و هالیوودی بر واقعیتی بسیار پیچیدهتر ترجیح داده شده است.
این تصویرسازی ایدهآلیستی، در نهایت انتظاراتی غیرواقعبینانه ایجاد کرد و اکنون به نظر میرسد که رویدادهای میدانی و عینی از آن پیشی گرفتهاند. پیچیدگی و پویایی جامعه ایران قربانی تبلیغات رسانهای و نیاز مبرم غرب به یافتن چهرهای شد که بتوان آن را بهسادگی به افکار عمومی غرب عرضه کرد. پهلوی امروز، طبعاً همچنان به فعالیت سیاسی خود در حاشیه جریانهای تبعیدی ادامه میدهد، اما با همان سرعتی که وارد مرکز توجه رسانهها شده بود، از آن خارج شده است.
بیاعتبار بودن پروژههای سیاسی گلخانهای
از دید نشریهٔ ایتالیایی پانوراما، افول زود هنگام حضور رسانهای رضا پهلوی ثابت کرد که پروژههای سیاسی گلخانهای که فاقد ریشههای عمیق در عمق استراتژیک جامعه هستند، طول عمر کوتاهی دارند. این تجربه نشان داد که دوران تکیه بر چهرههای نمادین رسانهیی بدون پشتوانه تشکیلاتی به پایان رسیده و هر گونه تحلیل واقعی از آینده ایران، باید معطوف به پویاییها، ساختارها و نیروهای واقعی درون مرزهای ایران باشد.
