
از محمد ضابطی تا وحید بنیعامریان: استمرار سنت فدا در مسیر آزادی
«این است داستان خون هایی که بهصورت امواج آزادی، بهصورت توفان مقاومت و بهصورت رایت پیروزی دومرتبه بازمیگردد. البته در این مسیر و در این رفت و برگشت یا بهتر بگوییم در این کنش و واکنش، خبری از دور و تکرار نیست. بلکه هر چه هست ارتقاء و تعمیق و تکامل است که قول فصل را محقق میکند. جدایی طبیعی، ضروری و اجتنابناپذیر خبیث از طیب را و تکامل مرزبندیهای انقلاب را عملی میسازد. مرزها را از حالت درهمریخته و مخدوش خارج میکند و جریان تمیز و شناخت را به نشانهی اعتلاء اجتماعی و فردی انسان بالا و بالاتر میبرد.»
ارتباط ارگانیک بین نسلهای مجاهدین
تاریخ معاصر ایران، نه با تقویمهای معمول، که با تپشهای قلب مجاهدانی ورق خورده است که در تاریکترین ادوار، قامت افراشتند و بر مرگ سرخ تسخر زدند. اگر امروز نام زیبندهی «مجاهد خلق» در طنین صدای پویا قبادی در اهتزاز است، اگر دستنوشتههای وحید بنیعامریان، جوانان شورشی را ترغیب به پیوستن به مجاهدین میکند، بیگمان مدیون خونهایی است که از پیکر فرمانده محمد ضابطی و یاران پاکبازش در نبرد رویاروی با پاسداران جاری شد. این پیوند، یک توالی زمانی نیست؛ ارتباط ارگانیک بین نسلهایی است که فدای تمامعیار برای آزادی را بهعنوان مرام و مسلک برای رهایی برگزیدهاند.
۱۲ و ۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۱؛ تولد ۲حماسهی درخشان
در سال ۱۳۶۱، هنگامی که دیو استبداد با ردای ریایی دین بر دوش، گمان میکرد با شهادت قهرمانانی چون اشرف رجوی و موسی خیابانی، به عملیات واحدهای مقاومت مسلحانه پایان داده است، ناگهان طوفانی از قلب تهران برخاست. ۱۲ اردیبهشت، روزی بود که سکوت تحمیلی خیابانها با غرش مسلسلهای مجاهدین درهمشکست. بیش از ۶۰تن از پاکبازترین کادرها و فرماندهان، به پیشتازی مجاهد والامقام محمد ضابطی، حماسهای آفریدند که هنوز یادآوری آن انگیزاننده، تکاندهنده و شورآفرین است.
دشمن که با گزمههای هار، ۷پایگاه مجاهدین را محاصره کرده بود، هرگز تصور نمیکرد که با زنان و مردانی مواجه شود که هیبت مرگ را به بازی گرفتهاند. در آن کارزار نابرابر، از جنوب تا شمال تهران، شعلههای سرکش مقاومت زبانه کشید. نبرد در یک پایگاه مجاهدین ساعتها به درازا کشید و پاسداران وحشتزده را وادار کرد تا برای تسخیر یک پایگاه، از موشکانداز آر.پیجی استفاده کنند. آن روز، پیکرهای سوخته و چاکچاک مجاهدین در خرابههای پایگاهها، نه نشان شکست، که بیرق پیروزی شرف بر ذلت بود.
کانونهای شورشی؛ استمرار سرخ یک کهکشان
امروز، همان سنت سرفرازانه در روح و قلب کانونهای شورشی جریان یافته است. اگر دیروز محمد ضابطی در خیابانهای تهران، بنبست یأس را میشکست، وحید بنیعامریان، اکبر دانشورکار، پویا قبادی، بابک علیپور، ابوالحسن منتظر و محمد تقوی و شورشگران دلیر در سیاهچالها و میادین نبرد، درسهای جدیدی به مرگبانان عمامهدار میدهند. آنان گمان میکردند با برپا کردن چوبههای دار و اعدام دلاورترین فرزندان این خاک، میتوانند مانع از خروش توفان شوند. ولی غافل بودند که این نسل آهنینعزم، ریشه در خاکی دارد که خون بسا قهرمانان بر آن شتک زده است.
سنت فدا؛ جوهر خللناپذیر تاریخ مجاهدین
دشمن در هر دو مقطع، یک هدف را دنبال میکرد: شکستن اراده مقاومت. در سال ۶۱ خمینی آشکارا گفت که اگر کوچکترین احتمالی برای تسلیم مجاهدین میدید، با آنان تفاهم میکرد. اما پاسخ مجاهدین به رهبری مسعود رجوی، یک «نه» قاطع و تاریخی بود؛ این پاسخ منفی با خون هزاران تن از سرخفامترین ستارگان این میهن امضا شد.
امروز نیز تتمهی نظام برجا مانده از خامنهای با اعدام و شکنجه، همان هدف را دنبال میکند، ولی کانونهای شورشی با عملیاتهای پیاپی و ایستادگی در برابر جوخههای اعدام، ثابت کردهاند که مجاهد خلق، پرورشیافتهی مکتبی است که در آن «فدا» برای رهایی خلق، بالاترین شرف انسانی محسوب میشود. این نسل آگاه و رزمنده، نه تنها ادامهدهندهی راه قهرمانان حماسهی ۱۲ و ۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۱، بلکه بارورکنندهی خونهای ۳۰هزار شهید سربهدار در تابستان ۶۷ و قیامآفرینان به خاک افتاده در قیامهای ۹۶ و ۹۸ و ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ است.
گذشته، حال و آینده
اکنون جا دارد با نگاهی به این گذشتهی پرشکوه و قلههایی قدبرافراشته در افق مانند حماسههای ۱۲ و ۱۹ اردیبهشت، چشم به امروز بگشاییم و عظمت این راه طیشده را بنگریم. امروز نیروی سرنگونی حاضر و آماده است. کانونهای شورشی، نه یک پدیده اتفاقی، که ثمرهی بیش از ۴دهه مقاومت سازمانیافته و استمرار آرمان سرنگونیاند.
تهاجم به قلب امنیتیترین نهادهای حاکمیت، پیامی روشن به بیت خامنهای است: اگر نسل محمد ضابطی را در پایگاهها محاصره کردید، امروز با نسلی روبرو هستید که تمام ایران را به پایگاه شورش و قلب نظام را به صحنه کارزار تبدیل کرده است.
«سوگند به آسمان دارای بازگشت و باراندار، بارنده، رویاننده و حیاتبخش و زمین شکافپذیر، زمینی که رودها و دریاها در دل او نهفتهاند» [۱] (وَالسَّمَاء ذَاتِ الرَّجْعِ وَالْأَرْضِ ذَاتِ الصَّدْع)، این نسل خجسته از همان خونهای پاک روییده است.
امروز ایران در قامت کانونهای شورشی، به آیندهی شکوهمند خویش لبخند میزند. ما نه با سوگواری، که با عزمی جزمتر از پیش، یاد شهدای ۱۲ اردیبهشت و قهرمانان سربهدار کانونهای شورشی را گرامی میداریم؛ چرا که میدانیم هر قطره خون آنان، سوختبار موتور محرک ارتش آزادی برای فتح فرداست.
پانوشت:
[۱] قسمتی دیگر از سخنرانی مسعود رجوی در ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۳
روزی که هیبت هیولا در آتش فدا سوخت

روزی که هیبت هیولا در آتش فدا سوخت
۴۴سال از حماسه خونین ۱۲ اردیبهشت ۱۳۶۱ گذشت. در آن روز سرنوشتساز، ضحاک خونآشام، خمینی ملعون با تمام قوا و ماشین سرکوبش به دهها پایگاه مجاهدین، از شرق تا غرب و از شمال تا بخشهای مرکزی تهران یورش برد تا بهزعم خود، ریشهٔ مقاومت را در پایتخت بخشکاند. اما آنچه در دلِ شعلههای تهران رخ داد، تجلی شگفتانگیزِ «فدای حداکثر» بود. قهرمانانی که اراده کردند داغ تسلیم و کرنش و فروپاشی مجاهدین را بر دل خمینی و پاسدارانش بگذارند.
و امروز وقتی از پس ۴دهه شقاوت و جنایت، و پیکار و پایداری، به آن حماسه و نبرد نابرابر نگاه میکنیم، بهروشنی میبینیم که فدای بیهمتا و ارادهٔ آن دلاوران در ۱۲ و ۱۹ اردیبهشت، هیبت هیولا را در خیابان شکست. در آن روز فرمانده محمد ضابطی و یاران پاکبازش نشان دادند که با عنصر «فدا» و پاکبازی میتوان در برابرِ هولناکترین حملات دشمن ایستاد و درسهای جدیدی به وحوش تا دندان مسلح خمینی داد.
امروز، نبرد کانونهای شورشی، استمرارِ بیشکاف همان ارادهها است. در یکطرف دشمن غدار است که از سال ۶۰ تا همین امروز جز با زبان تازیانه و ریسمان «دار» سخن نمیگوید و در طرف مقابل، نسلی ایستاده که از همان خونها جوشیده و در فدای حداکثر تکثیر شده است.
نسلی که در سیاهچالها و مراکز شکنجه و اختناق در اوین و قزلحصار هیبت جلاد را در آتش فدای بیکرانشان شکستند.
این پیوند خونی را میتوانیم در دستنوشتهها، وصیتنامهها و یادداشتهای سربهداران در روزها و سالهای اخیر بهروشنی ببینیم.
مجاهد شورشی پویا قبادی که سحرگاه ۱۱ فروردین ۱۴۰۵ طناب دار را بوسید در یکی از یادداشتهایش نوشته است:
«بارخدایا اگر لایقم بدانی، خونم را با رود خروشان خون یکصدوبیست هزار شهید راه آزادی پیوند میزنم و آن را نثار سرنگونی رژیم خمینی، آزادی مردم در سایه جمهوری دموکراتیک و در انتها، نثار آرمان جامعه بیطبقه توحیدی میکنم. باشد که روزی استثمار و بند و بندگی از این کره خاکی رخت بربندد.
پروردگارا نمیدانم زمان اجرای حکمم کی خواهد بود، اما سوگند میخورم که در واپسین سحرگاه عمرم، گردنفراز، در حالی که نگاه بر آسمان میدوزم و چشم امید به رحمت و بخشایشت دارم، بر فشار حلقهدار، تا بازایستادن آخرین تپش قلب، شکیبا بمانم».
آری! نسلی که از همه چیزش برای نجات و رهایی مردم میگذرد، هرگز نمیمیرد. امروز نام این قهرمانان وجدان بیدار جهان را تکان داده است، در حالی که نظامِ اهریمنی و بقایای خمینی و خامنهای ملعون در تلهٔ بحرانهای مرگبار گرفتار شده و نفسهایش به شمارش افتاده است.
